تبليغاتX
درسهای نهج البلاغه ازآیت ا...دکترآل بویه
تاریخ تنگستان و معارف اسلامی و تاریخ رادمردانی که تاریخ آفریدند و جاودانه شدند

شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع)امام ششم

شیعیان َصادق آل محمد را بر تمامی

ولایت دوستان تسلیت عرض می گویم

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:2 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

امام جعفرصادق(ع)

نام (جعفر)

وکنیه اش (ابوعبدالله)

 ولقبش( صادق)است اوپسربزرگ امام باقر(ع)و

مادرش(ام فروه) نام داشت درسال83هجری درمدینه به دنیاآمد

ودرسن65سالگی درسال 148هجری درزمان خلافت منصورعباسی دیده ازجهان فروبست

 ودرقبرستان بقیع

درجوارمرقدپدربزرگوارش به خاک سپرده شد0

عظمت علمی امام موردقبول علمای سنی وشیعه می باشد

ابوحنیفه پیشوای فرقه حنفی گفته است:من دانشمندترازجعقربن محمد ندیده ام

جاحظ گفته است جعفربن محمدکسی است که علم ودانش اوجهان راپرکرده است

امرعلی محقق عرب درخصوص آن حضرت گفته است اوپژوهشگری فعال ومتفکری بزرگ بود

ونخستین کسی بودکه مدارس فلسفی اصلی رادراسلام تاسیس کردحسن بصری،

موسسه مکتب فلسفی بصره،واصل بن عطاءموسس مذهب معتزله ازشاگردان

امام بودند

شاگردان:هشام بن حکم- محمدبن مسلم- ایان بن تغلب- هشام بن سالم-موسی طاق-

مفضل بن عمر-جابربن حیان

تعدادشاگردانش رابالغ برچهارده هزارنفرنوشته اند

پس ازانتقال خلافت ازامویان به عباسیان ابوسلمه خلال که درسقوط امویان نقش داشت نامه ای به امام

نوشت وازاوخواست خلافت رابه اویایکی ازفرزندان حضرت

علی(ع)بازگرداندامام ازپذیزش خلافت خوداری کردامام جعفرصادق(ع)درپاسخ به نامه اوسلمه نوشت نه

توازیاران منی ونه زمانه ،زمانه من است وحتی نوشته اند امام

نامه راسوزاند0

امام فرمودسه  دسته اندکه دلسوزی برایشان واجب است:

1-  توانگری که نادارگردد

 2- عزیزطایفه ای که خوارشود

3- دانشمندی که نادانان

اورابه بازی گیرند

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:0 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

مرداد تا  شهريور

 اگر تاريخ طولاني ميهن را مرور کنيم مي بينيم که زمان وقوع بيشتر رويدادهاي شوم، ماه ميلادي اوت (دهم مرداد تا نهم شهريور) بوده است که سياه ترين آنها تصرف ايران به دست اسکندر در اوت 330 پيش از ميلاد،

 امضاي قرارداد تقسيم ايران ميان انگلستان و روسيه در 31 اوت 1907،

 امضاي قرار داد وثوق الدوله با انگلستان معروف به قولنامه فروش ايران در 9 اوت 1919، ورود نيروهاي خارجي به ايران در 25 اوت 1941 و سپس اشغال نظامي آن به مدت چهار سال و بالاخره براندازي حکومت منتخب مردم در 19 اوت 1953 (28 مرداد 1332، روزي چون امروز). براندازي 28 مرداد ضربه بزرگي به دمکراسي در تاريخ 26 قرني آن نيز به حساب آمده است.
خيابانهاي تهران از بامداد 27 مرداد تقريبا خلوت شده بود و اين، فرصت مناسبي به "کرميت روزولت" مامور انجام طرح براندازي ( موسوم به(ajax  داده بود که با کمک عوامل انگلستان و وابستگان داخلي و کساني که با تغيير حکومت درهاي مقام، قدرت و پول و فرصت هاي ديگر را به روي خود باز مي کردند دست به اقدام بزند،

و اين عوامل از طريق پخش قسمتي از پول نقدي را که دريافت کرده بودند ميان اوباش تهران و گروهي از چاقوکشان و باج خورهاي محله بدنام (شهرنو)، آنان را به خيابان ها بياورند.

عده اي از افسران هم که بسياري شان از پيش در ساختمان سفارت آمريکا پناهنده شده بودند به آنان پيوستند و بر ضد حکومت دکتر مصدق به تظاهرات پرداختند و دست به تخريب زدند و ساختمان چند روزنامه هوادار نخست وزير را آتش زدند.
    در اين ميان عده اي از اين افراد و نيز گروهي از نظاميان به خانه دکتر مصدق در خيابان کاخ جنوبي (فلسطين) که در عين حال دفتر کار او نيز بود حمله بردند که از آن دسته اي نظامي به رياست سرهنگ ممتاز (فرمانده تيپ کوهستاني) دفاع مي کرد. در اين محل، زد و خورد ميان طرفين ساعت ها طول کشيد که همراه با تلفات بود و اين امر فرصت خوبي براي دکتر مصدق و ساکنان خانه او و حاضران در آنجا فراهم آورد تا به منازل اطراف بروند.
سرانجام خانه تصرف و غارت شد و با انتقال سرلشکر فضل الله زاهدي- که او را در يک تانک پنهان کرده بودند. به باغ بيسيم (راديو تهران واقع در چهار راه سيدخندان و محل کنوني وزارت پست و تلگراف که آن زمان در خارج از شهر بود) و نطق او از راديو و پخش نامه نخست وزير شدنش، کودتا پيروز شد و .... دکتر مصدق قبلا زاهدي را بازنشسته کرده بود."کرميت روزولت" رئيس دفتر "سيا" در خاورميانه که قبلا با چرچيل نخست وزير وقت انگلستان ملاقات و در اين زمينه مذاکره کرده بود چند سال پيش در کتابي در توجيه عمل خود ، نوشت که اگر اين اقدام صورت نمي گرفت ايران تا کمونيست شدن فاصله اي نداشت و همه تدابير آمريکا براي محاصره و در قفس انداختن کمونيسم شوروي نقش بر آب مي شد. کرميت نوه تئودور روزولت رئيس جمهوري اسبق آمريکا بود که هشتم ژوئن سال 2000 در 84 سالگي در گذشت. وي کارشناس امور خاورميانه بود و در دفتر مطالعات استراتژيک آمريکا کار مي کرد که پس از تصويب قانون ايجاد " سيا " بيشتر وظايف و کارکنان آن از جمله کرميت (کيم ) به آن انتقال يافته بودند. کرميت پس از ملاقات با چرچيل که از بدو ملي شدن نفت ايران دولت آمريکا را براي مشارکت در براندازي حکومت دکتر مصدق زير فشار قرار داده بود سوم اوت ( 16 روز پيش از 28 مرداد ) وارد ايران شده بود و چند بار با شاه ملاقات کرده بود. از آنجا که انگلستان از ترسو و دو دل بودن شاه آگاهي قبلي داشت و اين موضوع را با مقامات آمريکايي در ميان گذارده بود شاپور ريپرتر ،ژنرال شوارتسکف (دوست شاه) و اشرف خواهر او در همين ماه به تهران فرستاده شده بودند تا وي را از هرگونه ترديد خارج سازند و ژنرال زاهدي که در دوران جنگ جهاني دوم نزد انگليسي ها در فلسطين بود از سوي همين گروه به شاه پيشنهاد شده بود.
با دستگيري سرهنگ نصيري که مامور ابلاغ نخست وزيري زاهدي به دکتر مصدق بود و ريختن مردم به خيابان ها به حمايت از مصدق، برنامه براندازي در آستانه شکست قرار گرفته بود که کرميت به شاه پيشنهاد خروج از کشور را داد و اصرار لوي هندر سون به مصدق که اگر خيابان ها را خلوت نکند کارکنان سفارت آمريکا را از تهران خارج خواهد ساخت و قبول آن از سوي مصدق، طرح آژاکس از شکست نجات يافت و حکومت دمکراتيک و ملي دکتر مصدق برانداخته شد. طبق اسناد ، پس از شکست ماموريت سرهنگ نصيري (بعدا سپهبد )در ابلاغ انتصاب نخست وزيري زاهدي به دکتر مصدق که آن را غير قانوني اعلام کرد و نصيري بازداشت شد، روزولت از پيروزي طرح در صورت اجرا مايوس شد و اين موضوع را به واشنگتن و شعبه سازمان جاسوسي انگلستان در قبرس اطلاع داد و اين بار، اين عوامل انگلستان در تهران بودند که به دستور سازمان جاسوسي اين کشور شديدا وارد عمل شدند و طرح آژاکس را نجات دادند. يکي از کارهاي عوامل انگلستان راه انداختن دسته هاي بدل ( دروغين ) توده اي در خيابان ها و آتش زدن محل کسب و کار مردم عادي و کندن تابلو هاي نام خيابان ها و ... به منظور تحريک مردم بر ضد کمونيسم و چپ هاي طرفدار دکتر مصدق بود.نوشته اند که پس از بازگشت شاه به قدرت، در ملاقاتي با کرميت روزولت به وي گفته بود که تاج و تخت خود را مديون او و ارتش مي داند. روزولت در سال 1958 از "سيا" کناره گيري کرد و وارد امور و معاملات نفت شد و بارها به خاور ميانه سفر کرد.با وجود اين که گفته شده که اسناد "سيا" در اين زمينه مفقود شده است! درباره اين رويداد که مسير تاريخ ايران و سرنوشت ايرانيان را تغيير داد کتاب هاي متعدد به زبان هاي مختلف نوشته شده و در دسترس است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:28 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده  ، ولی عاشق است!

میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد  و مثل خورشید گرم گرم است!

میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها!

میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را!

میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم  و آرام باشم!

در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم !

آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ،  من یک دل مهتابی دارم!

من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟

من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم!

نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را !

مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ،  من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم!  

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:29 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق

، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می

دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان

کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان

وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

 

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

 

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت

کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به

کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه

 

ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:7 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

در زمان اميرالمؤمنين عليه‌السلام سخت بيمار شدم تا اين‌كه در روز جمعه كمي احساس سبكي كردم. با خود گفتم: بهتر از هر چيز اين است كه آبي به روي خود بريزم و پشت سر اميرالمؤمنين عليه‌السلام نماز بخوانم. همين تصميم را گرفتم و به مسجد رفتم. وقتي حضرت بالاي منبر رفتند، حال من دوباره سخت شد.

ايشان بعد از سخنراني از مسجد خارج و داخل جايي شدند و من هم همراهشان داخل شدم. ايشان به من فرمودند: اي رميله، ديدم به خودت مي‌پيچيدي؟ عرض كردم: بلي و جريان بيماري‌ام را برايشان تعريف كردم وگفتم كه چرا در نماز حاضر شدم.

ايشان فرمودند: اي رميله، هيچ مؤمني بيمار نمي‌شود مگر اينكه ما هم به خاطر بيماري او بيمار مي‌شويم و غمگين نمي‌شود مگر آن‌كه ما هم در غم او غمگين مي‌شويم و هيچ دعايي نمي‌كند مگر آن‌كه به دعاي او آمين مي‌گوييم و سكوت نمي‌كند مگر آن‌كه ما برايش دعا مي‌كنيم ... اي رميله، هيچ مؤمني در شرق و غرب زمين از ما غايب نيست.»[1]

امام زمان ما، حضرت مهدي عليه‌السلام در نامه‌اي به شيخ مفيد مي‌فرمايند: «ما همه‌ي آن‌چه بر شما مي‌گذرد مي‌دانيم و هيچ‌يك از خبر‌هاي شما بر ما پوشيده نيست ... ما نسبت به رعايت حال شما كوتاهي نمي‌كنيم و ياد شما را از خاطر نمي‌بريم.»[2]

امام ما با اين‌كه در غيبت هستند، هرچه در هر كجاي عالم مي‌گذرد مي‌دانند و به مؤمنان نيز توجه خاصي دارند. وقتي چنين توجهي از سوي امام زمان عليه‌السلام به مؤمنان وجود دارد، چه بهتر از اين‌كه انسان به جاي هرچيز براي تعجيل در فرج خود آن حضرت دعا كند و برآورده شدن حاجت‌هاي خودش را به ايشان واگذار كند؟ امام عليه‌السلام آن قدر كريم است كه اگر ايشان را ياد كنيم، ما را فراموش نمي‌كند.

كسي كه در زيارت روز جمعه‌اش مي خوانيم: «سلام بر چشم خدا در ميان آفريدگانش»[3]، قطعاً بر اوضاع و احوال همه‌ي بندگان خدا آگاه است و در همه‌جا حضور دارد.



[1] -بصائرالدرجات، باب 16، ح2.

[2] -احتجاج طبرسي ج2، ص323.

[3] -مفاتيح‌الجنان، زيارت امام زمان عليه‌السلام در روز جمعه .

+ تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:21 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

تجلى على (ع) در نهج البلاغه

آيت اللَّه حسين نورى‏

موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مى‏خواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئله‏اى را عرض مى‏كنم تا موضوع بحث روشن‏تر شود. مى‏دانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوه‏هاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.

روح عرفانى و تمثيل گرايى ملاى رومى در كتاب مثنوى كاملا نمودار است. روح بزم آرائى نظامى در خمسه‏اش كاملا مشخّص است.

البته تفاوت كتاب شاعران و نويسندگان مختلف با نهج البلاغه از زمين تا آسمان است. براى اين كه مولوى يا سعدى يا فردوسى يا نظامى و امثال اينها كسانى بوده‏اند كه بيشتر سخنانشان به تناسب زمان حياتشان بوده و فراتر از آن نمى‏رفته است اما نهج البلاغه اين چنين نيست و به دوره خاصّى محدود نمى‏شود، بلكه هر روز بر تجلى نهج البلاغه كه تجلى گاه حضرت على (ع) است، افزون‏تر مى‏شود.

شد مبدل آب اين جو چند بار

عكس ماه و عكس اختر برقرار

نكته ديگر آنكه غالب سخنوران و شاعران يك بعدى سخن گفته‏اند:

درخشش فردوسى در رزم، نظامى در بزم، مولوى در تمثيل و عرفان و روح كار سعدى در نصيحت است، و با صرف‏نظر از اين بعد، در ابعاد ديگر عاجزند و سست.

امّا عجيب است كه در كلمات حضرت على (ع) در هر بعدى، در توحيد و مباحث الهى، مباحث فلسفى، جنگ و جهاد، فرماندهى، زمامدارى، زهد و عبادت، و هر موضوعى كه على (ع) سخن بگويد، سخن او در نهايت كمال است. آرى كتاب نهج البلاغه همچون شخصيت على (ع) چند بعدى است.

پس اولين نكته‏اى كه در اين بحث بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه بدانيم نهج البلاغه داراى چندين بعد و هر بعد هم بينهايت كامل و در حد اعلاى كمال است.

1-  فصاحت و بلاغت على (ع) در نهج البلاغه

اولين ديدگاهى كه بايد از آن به نهج البلاغه نگريست به عقيده بنده فصاحت و بلاغت على ابن ابى طالب (ع) است. چون در تمام كلمات و سطور و صفحات اين كتاب، فصاحت و بلاغت، شيوائى الفاظ و حلاوت و جذابيتى مى‏بينيم كه بعد از كلام خدا و پيغمبر خدا هيچ كلامى را پيدا نمى‏كنيم كه اين اندازه جذاب و با حلاوت، و در عين حال لطيف باشد. روى همين جهت، اولين فصل بحث بايستى فصل فصاحت و بلاغت باشد.

براى نمونه شاهدى از يكى از شارحان نهج البلاغه به نام ابن ابى الحديد كه خود از علماى اهل تسنن است و شرحى در 20 جلد نوشته و عمرى را با اين كتاب سر و كار داشته، و به گفته خودش 50 سال در نهج البلاغه كار كرده، بياوريم.

ابن ابى الحديد در جلد 11 شرح نهج البلاغه در شرح خطبه 212 مى‏گويد: حضرت على (ع) بعد از اين كه آيات: أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ سوره 102 قرآن را تلاوت فرمود، خطبه بسيار غرايى در زمينه عبرت آموزى بيان فرمود.

و اضافه مى‏كند: كسى كه مى‏خواهد به وعظ و نصيحت و بيم دادن و هراسان ساختن، به قصد بيدارى و تنبيه بپردازد، كسى كه مى‏خواهد دلهاى سنگين را به لرزه در بياورد و چهره واقعى دنيا را نشان بدهد، مى‏بايد كه در اين خطبه دقت كند و به پيروى از چنين‏ خطبه فصيح و شيوايى سخن بگويد. هر كس كه در اين فصل از نهج البلاغه دقت كند، در مى‏يابد و مى‏پذيرد كه معاويه، درست مى‏گويد كه: «كسى جز على راه فصاحت را براى قريش ايجاد و هموار نكرد. اگر تمام فصحاى عرب در يك مجلس فراهم آيند و اين خطبه، خوانده شود، جاى آن دارد كه همگى به سجده بيفتند».

باز ابن ابى الحديد مى‏گويد: و اين همان است كه بر گروهى از شعرا به هنگام شنيدن اشعار على ابن رقا، يكى از شعراى معروف، گذشت، هنگامى كه اشعار على ابن رقا را بر عده‏اى از ادبا خواندند تمام شعرا به سجده در افتادند. از آنها پرسيده شد كه: چرا سجده كرديد گفتند: چنانكه در قرآن مواردى هست كه وقتى افرادى قرآن را مى‏خوانند يا كلمات قرآن را مى‏شنوند، به سجده مى‏افتند، در نهج البلاغه و اشعار شعرا هم جاهايى هست كه وقتى افراد فصيح، فصاحت شناس، بلاغت شناس، به آنجا مى‏رسند، بايد به سجده بيفتند.»، بعد اضافه ميكند كه: «من در شگفتى و اعجاب فراوان فرو مى‏روم از اين كه مردى وقتى در كشاكش نبرد، خطابه‏هايى ايراد مى‏كند كه كلماتش متناسب با طبيعت شيران و پلنگان است، در عين حال، هنگامى كه لب به موعظه و اندرز مى‏گشايد، كلماتش نمايانگر طبيعتى چون طبيعت زهاد است. راستى شگفت آور است كه على ابن ابى طالب (ع) گاهى به صورت قهرمانان بزرگ تاريخ درمى‏آيد، گاهى در جلوه سقراط، فيلسوف يونانى و گاهى با صفات مسيح بن مريم جلوه مى‏كند». و بالاخره مى‏گويد: «به تمام مقدسات عالم سوگند ياد ميكنم كه من 5 سال است كه مرتب اين خطبه را خوانده‏ام و تا كنون بيش از هزار مرتبه اين خطبه را خوانده‏ام و در تمام اين سالهاى طولانى و در هر بار خواندن، اثر تازه‏اى از تاثر و خوف در روح و لرزه جديدى در قلب و اعضايم ايجاد كرده است. هر بار و هر زمان كه در مضمون اين خطبه دقت كرده‏ام، حالات و اوضاع دسته‏اى از نزديكان و بستگان خودم را مجسم ديده‏ام.

مورد ديگر: ابن ابى الحديد در شرح خطبه 108 مى‏گويد: افراد دقيق و باريك بين بايد به جلال و عظمت كلمات اين خطبه كه رعب و مهابتى خاص در دل انسان ايجاد ميكند، به دقت بنگرند تا تاثير كلام شيوا و بليغ را احساس كنند. و براستى پسر ابو طالب چقدر خدا را يارى كرد و به اسلام خدمت نمود گاهى با دست و شمشيرش، گاهى با زبان و منطقش و گاهى با قلب و فكرش و اگر از جهاد و جنگ سخن به ميان آيد على ابن ابى طالب سيد المجاهدين و المحاربين است. اگر از وعظ و تذكير سخن بگويم او ابلغ الواعظين و المذكرين است، اگر از خطبه و تفسير سخن به ميان بيايد او رئيس الفقها و المفسرين است و اگر از توحيد سخن بگوييم، او امام اهل عدل و موحدين است.

ليس على اللَّه بمستنكر

ان يجمع العالم فى واحد

آرى از خداوند شگفت نيست كه جهانى را در وجود يك فرد، اين چنين جمع كند.

2-  ديدگاههاى فلسفى على (ع) در نهج البلاغه

دومين جهت بررسى در نهج البلاغه، بعد تعقلى و فلسفى است. آنجا كه سخن على (ع) در نهج البلاغه اوج مى‏گيرد، عرصه خداشناسى است. امام (ع) گاهى در باره موجودى مثل: مورچه، خفاش، ملخ و طاوس و يا موجودات خاصى سخن بميان مى‏آورد، اما گاهى كه اوج مى‏گيرد، در باره اين كه خدا اول است، آخر است، ظاهر است، باطن است، مطلق است، بسيط است، بى‏نهايت است، كلام را به كمال مى‏رساند.

ابن ابى الحديد مى‏گويد: «قبل از اسلام، عربها اگر سخن مى‏گفتند در باره شراب، شتر، جنگ و اين چيزها بود. براى آنان ملائكه و آسمان، خدا و الهيات، بحثهاى تعقلى و فلسفى، اصلا مطرح نبود. على (ع) اولين كسى است كه در حكمت الهى در بحثهاى فلسفى، اوج سخن را تا به اين حد رسانده است». و اين يكى از فصلهاى بسيار بسيار مهم در نهج البلاغه است. ببينيد، براى نمونه در خطبه 28 مى‏فرمايد: «سبق الاوقات كونه...» اين تنها چند جمله است و همين چند جمله را شارحان نهج البلاغه هر يك بنحوى تفسير كرده‏اند. ابن ميثم بحرانى، طورى معنا كرده، ملا صدرا را طور ديگرى بيان كرده، ابن ابى الحديد نوعى بيان و تفسير كرده، خويى طورى بيان كرده، محمد جواد مغنيه طور ديگر. اين چند جمله به اندازه‏اى در بحث خداشناسى و حكمت الهى كامل و جالب است كه اين همه آراء گوناگون را در خود جمع كرده است و اين، نمونه‏اى از كلمات امام (ع) است.

3-  حكومت على (ع) در نهج البلاغه

يكى از فصلهاى مهم نهج البلاغه حكومت مى‏باشد. در اين كتاب على (ع) خطوط كلى حكومت اسلامى را به وضوح ترسيم مى‏نمايد. توجه باين موضوع در زمان‏

حاضر كه انقلابى به وضوح پيوسته و مردم قهرمان ايران قيام كردند، نهضت كردند، انقلابى بوجود آوردند تا حكومتى بوجود بياورند كه آن حكومت، انعكاسى از حكومت حضرت على (ع) باشد، بسيار مهم است و بر ما لازم است كه برنامه حكومتى حضرت على (ع) را از نهج البلاغه بدست بياوريم و مطالعه كنيم. در اينجا براى نمونه، نكاتى را يادآور مى‏شويم: اولا على (ع) علاقه شديد و تلاش پيگيرى براى تاسيس و استقرار حكومت اسلامى داشت. جنگ جمل، صفين و نهروان، درهم كوبيدن ناكثين، قاسطين و مارقين، همه براى اين بود كه على (ع) مى‏خواست موانعى را كه بر سر راه تاسيس اين حكومت بود، از بين بردارد. در اين باره در نامه 62 مى‏فرمايد: «قسم به خدا اگر در راه تاسيس حكومت اسلامى، من تنها باشم و تمام دشمنان من، صحنه زمين را پر كنند، من نمى‏ترسم و احساس وحشت و هراس نمى‏كنم. اين تلاش پيگير من، اين جنگ و درگيرى و كشاكش و نبرد با قاسطين، فاسقين و ناكثين، براى اين است كه مى‏ترسم كه امر به دست نادانان و بدكاران بيفتد». آنها چه كار مى‏كنند «مال خداوند را مالى كه خداوند براى رفاه همه مردم قرار داده است آن را به دست بگردانند، براى خودشان سرمايه قرار بدهند و بندگان خود را به زنجير استكبار و استثمار بكشند و با صالحين و افراد شايسته به ستيز و مخالفت برخيزند و مارقين براى خود حزب و گروه درست كنند. اما براى پيشگيرى از اين جريان من تا آنجا حاضرم كه تنها در برابر تمام دشمنان اگر چه صفحه روزگار را هم پر كنند بايستم و بجنگم.» بنا بر اين هدف على (ع) در اين جنگها و جهادها تاسيس حكومت اسلامى بود و امروز هم بايد حكومت ما انعكاسى از آن باشد.

+ تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:16 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

 

شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین       

            خون دل با كاروان كربلا دارد حسین

از حریم كعبه و جدش به اشكى شست دست     

            مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

 

بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است      

          ورنه این بى حرمتى ها كى روا دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند       

          عزّت و آزادگى بین تا كجا دارد حسین

 

دشمنش هم آب مى بندد به روى شاه دین      

               داورى بین با چه قوم بى حیا دارد حسین

دشمنانش بى امان و دوستانش بى وفا     

           با كدامین سركند مشكل دوتا دارد حسین

 

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند      

           تا به جایى كه كفن از بوریا دارد حسین

اشك خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار    

             كاندرین گوشه عزاى بى ریا دارد

+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:51 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |


آيين زمامداري در سيره حكومتي امام علي (ع)

نگاه اميرالمؤمنين عليه‏السلام به حكومت، نگاهي الهي است؛ نگاهي كه با نگاه دنيا مدارانه و قدرت محورانه به حكومت تفاوت اساسي دارد. امام علي عليه‏السلام جهان را آفريده حضرت حق و خدا را مالك مطلق هستي مي‏داند؛ خداوندي كه خلق را به حال خود رها نساخته است، بلكه زمينه هدايت و راهيابي‏اش را به كمال حقيقي از طريق بعثت پيامبران فراهم نموده است و اين هدايت به سوي حقيقت تحقق نمي‏يابد، مگر اين كه لوازم تحقق اين هدف در محيط زندگي و جامعه وجود داشته باشد.
از نگاه حضرت علي عليه‏السلام ساختار حكومت نه صرفا به دليل نقش آن در مديريت امور اقتصادي و اجتماعي و تأمين امنيت و آباداني و رفاه مردم، بلكه مهم‏تر از آن به دليل نقش حكومت در شكل‏گيري رفتار و اخلاق جامعه و سرشت و سرنوشت معنوي مردم، جايگاه برجسته و مهمي پيدا مي‏كند؛  حضرت علي عليه‏السلام مي‏فرمايند: «النّاسُ بِاُمَرائِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِابائِهِمْ؛1 مردم به زمامدارانشان بيش از پدرانشان شباهت دارند.»
هدف و غايت حكومت در انديشه علوي، اعلاي كلمه حق و اعتلاي همه جانبه مردمان است و اين بدان معني نيست كه تأمين معاش و رفاه مردم و رشد اقتصادي جامعه به فراموشي سپرده شود، بلكه در پرتو همين عنايت، به بُعد مادي زندگي مردمان نيز پرداخته مي‏شود. حكومت در اين چهارچوب فكري، مردم را براي همراهي و پيروي از خود و يا تأمين خواسته‏هاي حكام نمي‏خواهد، بلكه آنان را براي خدا مي‏خواهد و هدف امام عادل از بسيج توده‏هاي مردم براي همراهي با حكومت، تحقق آرمان هاي الهي است؛ آرمان مقدسي كه محور اصلي آن اعتلاي امت است.
سيره حكومتي امام علي عليه‏السلام
در انديشه سياسي غالبا دو طرز تفكر در مورد سياست وجود دارد: گروهي معتقد هستند كه براي دست يافتن به قدرت از هر وسيله و ابزاري و از هر راه ممكني مي‏توان استفاده کرد. براساس اين ديدگاه، سياست بر هيچ يك از ارزش هاي انساني متمركز نيست و سياست‏مدار كاري به حق و باطل ندارد و فقط هدف او اعمال قدرت و تسلط بر جامعه مي‏باشد، كه اكثر سياست‏مداران جهان چنين هستند.
تفكر ديگر، سياستي است كه هدف محوري آن خدا مي‏باشد و بر پايه ارزش هاي انساني استوار است. در چنين نوع سياستي، سياست مدار مجاز نيست براي رسيدن به حكومت به هر نوع ابزار و وسيله‏اي تمسك جويد.
سيره سياسي و حكومتي امام علي عليه‏السلام هم مبتني بر نوع دوم و ديدگاه گروه دوم است كه هدف از دست‏يابي به حكومت در آن، اين است كه جامعه انساني را به سوي تكامل مادي و معنوي و در نهايت به طرف خداوند سوق دهد و عدالت اجتماعي را برقرار نمايد و زندگي سالم و مسالمت‏آميزي را براي مردم فراهم آورد.
علي عليه‏السلام احياگر حكومت و سياستي بود كه پيامبر بنا نهاد و اگرچه خود نيز در پيش برد حكومت نبوي نقش به سزايي داشت، امّا 25 سال پس از رحلت پيامبر، زماني كه زمام حكومت را شخصا به دست گرفت، مي‏ديد چهره حكومت اسلامي كاملاً دگرگون شده و از اهداف پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فاصله گرفته است و براي باز گرداندن جامعه به سيره پيامبر و قرآن بايد تلاشي پي گير و طاقت فرسا انجام دهد.
حضرت علي عليه‏السلام در خطبه 131 نهج البلاغه انگيزه خود را از پذيرش حكومت، چنين بيان مي‏دارد:
«پروردگارا! تو مي‏داني آنچه ما انجام داديم، نه براي اين بود كه ملك و سلطنتي به دست آوريم و نه براي اين كه از متاع پست دنيا چيزي تهيه كنيم، بلكه بدان سبب بود كه نشانه‏هاي از بين رفته دينت را بازگردانيم و صلح و اصلاح را در شهرهايت آشكار سازيم، تا بندگان ستم ديده‏ات در ايمني قرار گيرند و قوانين و مقررات تو كه به دست فراموشي سپرده شده بار ديگر عملي شود.»
همچنين وي در نخستين روز بيعت خود در مسجد پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، بر بالاي منبر رفته و برنامه‏هاي خود را بدون پرده‏پوشي چنين اعلام كرد:
«هان، بدانيد كه اوضاع و احوال جامعه شما به همان گونه‏اي بازگشته است كه در روز بعثت پيامبر بود. سوگند به آن كه او را برانگيخت تا حق را بگستراند و برقرار سازد، بايد سخت زير و رو و آزموده شويد. سپس بيخته و از هم جدا گرديد و بر هم زده شويد؛ چنان كه كفگير در ته ديگ طعام زنند؛ بدان سان كه هر كه پايين افتاده فرا رود و هر كه فرا رفته به زير آيد. بايد پيش افتادگاني كه عقب مانده‏اند، پيش افتند و پس افتادگاني كه به ناروا سبقت جسته و برتر شده‏اند، به عقب كشانده شوند. به خدا سوگند، نه به اندازه سر سوزني حقيقت را پنهان كردم و نه هيچ نوع دروغي گفتم.»2
آري، حضرت علي عليه‏السلام تمام تلاش خود را به كار بست تا بتواند سيره حكومتي و سياسي حضرت رسول صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را بدون هيچ كم و كاستي در جامعه پياده كند. اصول مهم چنين حكومت و سياستي به شرح زير مي‏باشد:
1. صداقت و راستگويي
بسياري از سياستمداران در طول تاريخ براي رسيدن به قدرت و حكومت تا آنجا كه مي‏توانند به مردم وعده‏هاي دروغ و بي پايه و اساس مي‏دهند تا بتوانند آراي مردم را جمع‏آوري کرده و به قدرت برسند. از جمله، عثمان كه به مردم وعده داده بود كه به روش قرآن و سنت عمل كند، اما بعد از آن كه حكومت را به دست گرفت، نه تنها به روش پيامبر عمل نکرد، بلكه حتي نتوانست روش ابوبكر و عمر را نيز پياده نمايد.3
امام علي عليه‏السلام در همان شوراي شش نفره [كه بعد از رحلت پيامبر براي تعيين خليفه بعد از رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله تشكيل شده بود] با قاطعيت و صراحت تمام بيان داشت كه من به سنت پيامبر و اجتهاد خود عمل خواهم كرد. حتي در زمان بيعت مردم با او نيز با صراحت بيان داشت كه براي رسيدن به خلافت، دروغ نخواهم گفت و از صراط حق منحرف نخواهم گشت.
حضرت با شجاعت تمام، همه اموري را كه به قطع، مخالفت هاي بسياري را بر مي‏انگيخت، در همان آغاز بيعت مردم با خود بيان داشت و براي رسيدن به خلافت و به دست آوردن دل مخالفان خويش، حتي دروغ مصلحت‏آميز نيز نگفت.4
علي عليه‏السلام در دوران پيامبر در مسائل متفاوت و در جنگ ها و حوادث شركت داشت و در همه اين جنگ ها بسيار موفق عمل کرده بود.
اگر مي‏خواست براي به دست آوردن قدرت به زور و نيرنگ متوسل شود، هيچ كس نمي‏توانست در برابر او قد علم كند، اما همان طور كه خود آن حضرت فرموده است، او هرگز چنين كاري را نكرد. حضرت در بياني مي‏فرمايد:
«لَوْلاَ التُّقي لَكُنْتُ اَدهَي العَرَبِ؛5 

اگر تقواي الهي [مانعم] نبود از همه اعراب، زيرك‏تر [و سياست‏مدارتر[ بودم.»

 و يا در حديثي ديگر مي‏فرمايد: 

«يا اَيُّهَا النّاسُ لَوْلا كَراهِيَّةُ الغَدْرِ، كُنْتُ مِنْ اَدْهَي النّاسِ؛6 

اي مردم، اگر زشتي نيرنگ نبود، من از همه مردم زيرك‏تر بودم.»
2. حق محوري و باطل ستيزي
علي عليه‏السلام از همان اوان زندگي در همه حال بر محور حق و حقيقت تلاش مي‏كرد و در راه حق قدم بر مي‏داشت و سعي در احقاق حق داشت؛ چنان كه پيامبر در اين مورد فرموده است:
«اَلْحَقُّ مَعَ عَليٍّ اَيْنَما مالَ؛7 

حق با علي عليه‏السلام است به هر طرفي كه ميل پيدا كند.»
حق محوري آن حضرت زبانزد همه مردم بود و آن حضرت در تمامي مراحل زندگي و حكومتي خود بر احقاق آن مي‏پرداخت؛ چنان كه مي‏فرمايد:
«اِنَّ اَفْضَلَ النّاسِ عِنْدَ اللّه‏ِ مَنْ كانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ اَحَبَّ اِلَيْهِ وَ اِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنْ جَرَّ اِلَيْهِ فائِدَةً وَزادَهُ؛8 

بي گمان برترين مردم نزد خداوند كسي است كه عمل به حق برايش دوست‏داشتني‏تر از باطل باشد، اگر چه [اين طرفداري از حق و عمل به آن] موجب نقصان و حادثه‏اي برايش شود و اگر چه باطل برايش سودي به همراه داشته باشد و موجب زيادتي براي او شود.»
باز گرداندن اموال غصب شده بيت المال و بر كنار کردن فرمانداراني كه عثمان آنان را به باطل به كار گماشته بود و اجراي حدود الهي حتي بر نزديكان، نمونه‏اي از كارهاي حضرت علي عليه‏السلام و سيره عملي آن حضرت بر حق مداري حكومت مي‏توان شمرد.
3. قانون گرايي
يكي از اموري كه حضرت علي عليه‏السلام به آن اهتمام تمام مي‏ورزيدند، قانون مدار بودن و اجراي قانون الهي به معناي واقعي كلمه بود. اگر كسي بر خلاف قانون عملي مي‏كرد، بدون در نظر گرفتن موقعيت و مقام وي، حدود الهي و قانوني را بر وي اجرا مي‏كرد و هيچ واسطه و شفاعتي را نمي‏پذيرفت و در اين مورد دقيق عمل مي‏كرد.
از امام باقر عليه‏السلام روايتي نقل شده است كه حضرت علي عليه‏السلام مردي از بني اسد را كه مرتكب خلافي شده بود، دستگير كرد. گروهي از خويشاوندان وي جمع شدند و از امام حسن عليه‏السلام خواستند تا با آنان نزد علي عليه‏السلام برود و از مرد اسدي شفاعت كند، اما امام حسن عليه‏السلام كه پدر خود و التزام وي به قانون را به خوبي مي‏شناخت، به آنان فرمود: خود نزد علي عليه‏السلام برويد، چون وي شما را به خوبي مي‏شناسد. پس آنان علي عليه‏السلام را ديدار كردند و از وي خواستند تا از حد زدن مرد اسدي صرف نظر كند. حضرت در پاسخ فرمود: 

اگر چيزي را از من بخواهيد كه خود مالك آن باشم، به شما خواهم داد. 

آن گروه كه گمان مي‏كردند علي عليه‏السلام به آنان پاسخ مثبت داده، از نزد وي بيرون آمدند. امام حسن عليه‏السلام از آنان پرسيد: چه كرديد؟ گفتند: قول مساعد داد و سخناني را كه بين علي عليه‏السلام و خودشان مطرح شده بود، نقل كردند. امام حسن عليه‏السلام كه منظور پدر را خوب فهميده بود، به آنان فرمود: دوستتان تازيانه خواهد خورد. علي عليه‏السلام مرد اسدي را بيرون آورد و تازيانه زد، سپس فرمود:

 به خدا سوگند من مالك اين امر نبودم كه وي را ببخشم.9
4. انضباط كاري
همه كارهاي حضرت امير عليه‏السلام از نظم و انضباط خاصي برخوردار بود، ولي اين انضباط در امور حكومتي از نمود بيشتري برخوردار بود. حتي آن حضرت هميشه به فرمانداران و مأموران خويش دستور مي‏فرمودند كه در كارهايشان منظم باشند و برنامه دقيق داشته باشند و از بي برنامگي بپرهيزند.
آن حضرت در عهدنامه‏اي كه براي مالك اشتر مي‏نويسد، چنين مي‏فرمايد:
«وَ اِيّاكَ وَالْعَجَلَةَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ اَوانِها، اَوِ التَّسَقُّطَ فيها عِنْدَ اِمْكانِها، اَوِ اللَّجاجَةَ فيها اذا تَنَكَّرَتْ، اَوِ الوَهْنَ عَنْها اذا اسْتَوضَحَتْ، فَضَعْ كُلَّ اَمْرٍ مَوضِعَهُ و اَوْقِعْ كُلَّ عَمَلٍ مَوقِعَهُ؛10 

از شتاب در مورد كارهايي كه زمانشان نرسيده يا سستي در كارهايي كه امكان انجام آن فراهم است، يا لجاجت در اموري كه مبهم است يا سستي در كارها هنگامي كه آشكار است، بر حذر باش و هر كاري را در جاي خود و به موقع انجام بده.»
حتي زماني كه مأموراني را براي گرفتن ماليات گسيل مي‏دارد، به آنان نيز سفارش هایي در داشتن نظم و انضباط در امور مي‏كند؛ چنان كه مي‏فرمايد: «از تأخير در كار و دور ساختن خير بپرهيزيد، زيرا موجب پشيماني مي‏شود.»11
5. انتخاب صالح
حضرت علي عليه‏السلام در سيره حكومتي خويش بسيار مراقب بودند تا افراد صالح و شايسته را براي اداره امور انتخاب كنند و كساني را كه لياقت، شايستگي و برتري بيشتري نسبت به سايرين دارند، براي انجام مسئوليت برگزينند. آن حضرت هرگز اجازه نمي‏دادند واليان ناشايست بر مردم حكومت كنند؛ چنان كه همه افرادي را كه عثمان بر سر كار آورده بود، از كار بركنار کردند و افرادي را كه شايستگي كافي براي انجام مسئوليت داشتند، بر سر كار آوردند؛ زيرا آنان پست و مقام خود را يا به سبب اشرافيت و يا بازي هاي سياسي به دست آورده بودند. حتي خود معاويه را نيز كه از سران قبيله قريش بود، از كار بركنار کردند.
ابن عباس مي‏گويد: «وقتي از مكه به مدينه بازگشتم، زماني بود كه مردم با علي عليه‏السلام بيعت كرده بودند. به منزل علي عليه‏السلام رفتم و ديدم مغيرة بن شعبه با حضرت خلوت كرده است. صبر كردم تا مغيره از منزل خارج شد. نزد حضرت رفتم و پرسيدم: مغيره چه مي‏گفت؟ حضرت فرمودند: مغيره دو بار نزد من آمد.
يك بار از من خواست تا معاويه را از كار بركنار نكنم، ولي چون نتيجه‏اي نگرفت، بار دوم نزد من آمد و از من خواست كه وي را بركنار كنم. ابن عباس گفت: مغيره بار اول از روي خيرخواهي از تو درخواست ابقاي معاويه را كرد و بار دوم به تو خيانت ورزيد.
حضرت فرمود: حال، چه نصيحتي داري؟ ابن عباس گفت: من نيز از تو مي‏خواهم كه معاويه را ابقا كني؛ زيرا اگر چنين نكني، درباره بيعت بازخواست خواهي شد و قتل عثمان را به گردن تو خواهند گذاشت و شام را بر ضد تو خواهند شوراند و از طرف ديگر، من از طلحه و زبير نيز ايمن نيستم كه بر تو نياشوبند و عراق را بر ضد تو بسيج نكنند. حضرت فرمود:

 اين كه گفتي: «صلاح است معاويه را ابقا كنم»؛ به خدا سوگند شك ندارم كه خيرخواهي است، اما زود گذر است و دينم مرا ملزم مي‏سازد كه تمام كارگزاران عثمان را بركنار سازم. اگر پذيرفتند كه به خير و صلاح خودشان است و اگر نپذيرند سر و كارشان با شمشير است.
بار ديگر ابن عباس از حضرت خواست كه چند روزي از خلافت كناره‏گيري كند و بعد كه اوضاع آرام شد باز گردد. چون مردم كسي بهتر از او را ندارند، باز به سراغ او خواهند رفت و دوباره با او بيعت خواهند كرد و يا اين كه معاويه را ابقا كند.
حضرت اين بار نيز نپذيرفت و فرمود حتي يك ساعت هم معاويه را ابقا نخواهد كرد.12
بنابراين، آن حضرت به وظيفه سنگين و الهي خودش عمل کرد. امام نه تنها عدالت را فداي اميال و حكومت خويش نكرد، بلكه خود و حكومتش را فداي حق و عدالت كرد. حضرت علي عليه‏السلام در مورد انتخاب فرد شايسته براي حكومت و ويژگي او چنين مي‏فرمايند: 

«اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اَحقَّ النّاسِ بِهذَا الاَمرِ اَقْواهُم عَلَيْهِ، و اَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِاللّه‏ِ فيهِ؛13 اي مردم سزاوارترين كس به حكومت، قوي‏ترين مردم نسبت به آن و داناترين آنان به فرمان خداوند در مورد آن است.»
6. صيانت كارگزاران
با آن كه حضرت علي عليه‏السلام اهتمام ويژه‏اي در انتخاب كارگزاراني شايسته و با كفايت داشت و افرادي را كه از هر لحاظ لياقت كافي براي اداره امور جامعه داشتند، به كار مي‏گماشت، ولي پس از انتخاب، آنان را به حال خود وانمي‏گذاشت و به شيوه‏هاي گوناگون تلاش مي‏كرد آنان را از افتادن در دام انحراف باز دارد. برخي از اين شيوه‏ها عبارت‏اند از:
الف) نشان دادن راه
آن حضرت با نشان دادن خط مشي و شيوه رفتار كارگزار صالح كه از طريق راهنمايي و پند و اندرز و نصيحت صورت مي‏گرفت، آنان را نسبت به لغزش هايي كه در طريق قدرت وجود دارد، آگاه مي‏ساخت؛ چنان كه در نامه‏هايي كه به كارگزاران نوشته است، بهترين اندرزها و پندها را مي‏توان مشاهده کرد.
آن حضرت در نامه‏اي كه به مالك اشتر نوشته است، او را در مقابل حوادث و چگونگي حكومت چنين راهنمايي مي‏كند.
«اي مالك، بدان من تو را به كشوري فرستادم كه پيش از تو دولت هاي عادل و ستمگري بر آن حكومت داشتند و مردم به كارهاي تو همان گونه مي‏نگرند كه تو در امور زمامداران پيش از خود مي‏نگري و هماره درباره تو همان خواهند گفت كه تو درباره آنان مي‏گفتي... . از گذشت خود آن مقدار به آن ها عطا كن كه دوست داري خداوند از عفوش به تو عنايت كند.
بايد افرادي كه درباره مردم عيب‏جوترند از تو دور باشند. در تصديق سخن‏چينان شتاب نكن؛ زيرا آنان اگرچه در لباس ناصحان جلوه‏گر شوند، خيانت كارند. بخيل را در مشورت خود راه مده؛ زيرا تو را از احسان منصرف و از تهيدستي و فقر مي‏ترساند... . با افراد باشخصيت و اصيل و خوش سابقه رابطه برقرار كن و پس از آن با مردم شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار ؛ چراكه آن ها مراكز نيكي‏اند. در ميان مردم، برترين فرد نزد خداوند را براي قضاوت برگزين و... .14»
آري حضرت علي عليه‏السلام اين‏چنين به كارگزاران خود پند و اندرز مي‏دهد و آنها را از لغزش هايي كه ممكن است دچار آن شوند، بيمه مي‏كند.
ب) تأمين مالي كارگزاران
كارگزاران با تأمين معيشت، ديگر از لحاظ مالي نيازمند نخواهند بود ،تا چشم طمع به دست اين و آن بدوزند و يا اين كه ثروتمندان بخواهند آنان را از طريق پول و ثروت تطميع كرده و بفريبند و به مطامع سياسي خود برسند. امام علي عليه‏السلام از طريق رفع مشكلات و توسعه زندگي كارگزاران، سلامت نظام اداري را تضمين مي‏کند.
حضرت علي عليه‏السلام در قسمتي ديگر از عهدنامه مالك چنين تصريح مي‏كند:
«... ثُمَّ اَسْبِـغْ عَلَيْهِمُ الاَْرْزاقَ فاِنَّ ذلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَي اسْتِصْلاحِ اَنْفُسِهِمْ، و غِنيً لَهُم عَنْ تَناوُلِ ما تَحْتَ اَيْديهِمْ؛15 

سپس روزي فراوان بر آنان ارزاني دار؛ زيرا اين كار آن ها را در اصلاح خويش تقويت مي‏كند و از خيانت در اموالي كه زيردست آن ها است، بي‏نياز مي‏سازد.»
ج) انجام بازرسي مستمر
آن حضرت هميشه به فرمانداران خود توصيه مي‏کرد كه افرادي خبره و متعهد و امين به عنوان بازرس به صورت آشكار و پنهان، كار عاملان و كارمندان حكومتي را مورد بررسي قرار دهند و آنچه را كه مشاهده کرده‏اند، به فرمانداران گزارش دهند؛ چنان‏كه به مالك اشتر چنين امر مي‏فرمايند:
«... ثُمَّ تَفَقَّدْ اَعْمالَهُمْ، وَابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ اَهْلِ الصِّدقِ والوَفاءِ عَلَيْهِم، فَاِنَّ تَعاهُدَكَ فِي السِّرِّ لاُِمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَي اسْتعمالِ الاَمانَةِ والرِّفقِ بالرَّعِيَّةِ. و تَحَفَّظْ مِنَ الاَْعوانِ، فاِنْ اَحدٌ مِنْهُم بَسَطَ يَدَهُ اِلي خيانَةٍ اِجْتَمَعَتْ بِها عَلَيهِ عِنْدَكَ اَخْبارُ عُيُونِكَ، اِكْتَفَيْتَ بِذلكَ شاهِدا فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقوُبَةَ في بَدَنِهِ و اَخَذْتَهُ بِما اصابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بمقامِ المَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بالخيانَةِ، و قَلَّدْتَهُ عارَ التُّهَمَةِ؛16 

كارهاي آنان را زير نظر بگير و [براي آنان [مأموران مخفي راستگو و باوفا بگمار؛ زيرا مراقبت و بازرسي پنهاني امور آنان، سبب مي‏شود كه آنان به امانت‏داري و مداراي با مردم وادار شوند. اعوان و انصار خويش را سخت زيرنظر بگير. اگر يكي از آنان به خيانت دست زد و گزارش مأموران مخفي تو به اتفاق آن را تأييد كرد، به همين مقدار از شهادت بسنده كن و او را زير تازيانه كيفر بگير و آنچه به خاطر اعمالش به دست آورده از او بگير و او را در جايگاه ذلت قرار ده و علامت خيانت بر او بگذار و طوق بدنامي به گردنش بيفكن.»
آن حضرت در نامه‏اي به منذربن جارود، فرماندار خود در اصطخر چنين نوشت:
«به من گزارش داده‏اند كه كارهاي حكومتي را رها كرده، به لهو و لعب و صيد و شكار مي‏پردازي و به تفريح و گردش مي‏روي و در اموال عمومي و خداوند دست خيانت دراز كرده، و به خويشاوندانت داده‏اي، گويي كه ميراث پدر و مادر توست. به خدا سوگند! اگر اين گزارش درست باشد، همه خويشاوندانت و خاك كفشت از تو بهتر خواهند بود و بدان كه لهو و لعب مورد رضاي خداوند نيست و خيانت به مسلمانان است. و سپس حضرت او را مجازات كرده و از كار بركنار كردند.17»
د) تشويق درستكار و تنبيه خلافكار
حضرت علي عليه‏السلام همان‏طور كه مراقب بود تا كارگزاراني شايسته و درستكار را به كار بگمارد و به دقت مواظب اعمال و رفتار و كارهاي آنان باشد، از طرف ديگر كارگزاراني را كه در حوزه فرمانداري او به درستي رفتار مي‏كردند، مورد تشويق قرار مي‏داد و كساني را كه در كارهايشان خيانت مي‏نمودند، به سختي مورد مجازات و كيفر قرار مي‏دادند؛ چنان كه در اين مورد به مالك اشتر مي‏فرمايند:
«ولايَكُونَنَّ المُحْسِنُ والمُسي‏ءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سواءٍ، فانَّ في ذلِكَ تَزْهيدا لاَِهْلِ الاِحْسانِ فِي الاِحسانِ و تدريبا لاَِهْلِ الاِساءَةِ عَلَي الاِْساءَةِ. وَ اَلْزِمْ كُلاًّ مِنْهُمْ ما اَلْزَمَ نَفْسَهُ؛18 

هرگز نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو يكسان باشند كه ميل نيكوكار را در نيكي كم مي‏كند و بدكار را به بدي وا مي‏دارد. هريك از آنان را مطابق كاري كه انجام داده‏اند، پاداش ده.»
ه··) حساب‏رسي كارگزاران
حضرت امير عليه‏السلام به‏طور پنهاني و يا آشكار به حساب‏رسي كارگزاران خود مي‏پرداخت؛ چنان‏كه مي‏بينيم براي آگاهي از اوضاع و احوال زياد بن ابيه كه كارگزار آن حضرت در فارس بود، مأموري را فرستاد و به او دستور داد پس از حساب‏رسي كامل، آنچه را كه زياد گرد آورده است، نزد من بياور. زياد گزارش نادرستي به مأمور داد. امام از طريق ديگر مأموران خويش دانست كه زياد گزارش نادرست به مأمور او داده است. از اين‏رو، نامه‏اي به وي نوشت:
«اي زياد! به خدا سوگند تو دروغ گفته‏اي و اگر خراج و مالياتي را كه از مردم گرفته‏اي كامل نزد ما نفرستي، بر تو بسيار سخت خواهيم گرفت و مجازات سختي خواهي ديد، مگر اين كه آنچه گزارش داده‏اي محتمل باشد.19»
7. مردم داري و مهرورزي
حكومت ها طبق روش هاي مادي و دنيامدارانه، سعي مي‏كنند از هر ابزاري براي جلب توجه مردم بهره برند، بدون اين كه در حقيقت مردم را به حساب آورند. اما روش حكومت امام علي عليه‏السلام مهرباني و مهرورزي عاطفي و معنوي با مردم، توجه به نيازها و مشكلات آنان و تلاش براي خدمت به خلق خدا بود؛ چنان كه در نامه خود به مالك اشتر چنين نوشت:
«و اَشْعِرْ قَلبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعيَّةِ والمَحَبَّةَ لَهُم وَاللُّطفَ بِهِمْ ولاتكونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعا ضارِيا تَغْتَنِمُ اَكْلَهُمْ؛20 

دلت را براي رعيت پر از مهر و محبت و لطف كن و بر آن ها درنده آزار دهنده‏اي مباش كه خوردن آنان را غنيمت شماري.»
از نظر حضرت علي عليه‏السلام مهرباني و محبت با مردم در جذب دل ها و اداره كردن انسان ها نقش ارزنده‏اي دارد و باعث مي‏شود زمامدار بر قلوب مردم حكومت كند. اين يك اصل اسلامي است كه امام سخت به آن وفادار بود و به آن به عنوان يك اصل مهم در حكومت مي‏نگريست.
8. توجه خاص به ضعفا و ستم‏ديدگان
در هر جامعه‏اي كساني هستند كه دچار محروميت يا ضعف شده‏اند و به گرفتاري و يا ستمي دچار شده‏اند. در چنين جامعه‏اي عدالت اقتضا مي‏كند كه حاكم همه انسان ها را به يك چشم بنگرد و در بين آنان تساوي حقوق و امكانات فراهم آورد.
امام علي عليه‏السلام در روش حكومتي خويش هميشه اين اصل مهم را مدنظر داشته و بر آن تأكيد مي‏ورزيدند. در توصيه هايي كه آن بزرگوار به كارگزاران خود داشته‏اند، چنين آمده است:
«ثُمَّ اللّه‏َ اللّه‏َ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلي مِنَ الَّذينَ لا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ المَساكينِ والمُحتاجِينَ واَهْلِ البُؤْسي و الزَّمني؛21 

سپس خدا را، خدا را در طبقه پايين از مردم، آنان كه راه چاره ندارند؛ از تهيدستان و نيازمندان و گرفتاران و كساني كه [به خاطر بيماري[ زمين گير شده‏اند [مراقب باش].»
9. انتقاد پذيري
اميرالمؤمنين عليه‏السلام به صراحت كلام حق را براي مسئولان جامعه بيان مي‏كرد و در عين حال تأكيد مي‏ورزيد كه اين سنگيني كلام حق را بايد پذيرفت؛ چراكه اگر كلام حق براي كسي سنگين باشد، عمل به آن برايش دشوارتر خواهد بود. حضرت علي عليه‏السلام از مردم مي‏خواهد كه حرف حق را در هرحال به او يادآوري كنند و او را بي‏نياز از مشورت و نصيحت ندانند:
«فلا تكُفّوا عَنْ مَقالَةٍ بِحَقٍّ اَوْ مَشْوَرَةٍ بِعَدْلٍ فَاِنّي لَسْتُ في نَفْسي بِفَوقِ اَنْ اُخْطِي‏ءَ ولا آمَنُ ذلِكَ مِنْ فِعلي الاّ اَنْ يَكْفِيَ‏اللّه‏ُ مِنْ نفسي ما هو اَمْلَكُ بِهِ مِنِّي؛22 

پس، از گفتن سخن حق يا مشورت عدالت‏آميز خودداري نكنيد؛ زيرا من خويشتن را مافوق آن كه اشتباه كنم، نمي‏دانم و از آن در كارهايم ايمن نيستم، مگر اين كه خدا مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است.»
البته، اگرچه حضرت انتقاد خيرخواهانه را سازنده مي‏داند، اما هشدار مي‏دهد كه اين نقد و انتقاد و عيب‏نمايي افراد از زمامداران خويش، نبايد به مخالفت و تمرد و عدم اطاعت از حاكمان حق و عادل منجر شود؛ زيرا نتيجه مخالفت بي اساس و انتقاد مغرضانه، فساد جامعه و عدم توانايي حاكم عادل بر مديريت صحيح و رشد جامعه است؛ چنان‏كه فرموده است:
آفةُ الرَّعِيَّةِ مُخالَفَةُ القادَةِ23؛ 

آفت مردم مخالفت با زمامداران است.»
حضرت با توجه به اين كه نقد سازنده مي‏تواند بسياري از انحراف هاي زمامداران را اصلاح كند و جامعه را به سوي ترقي و تكامل پيش برد، تأكيد فراواني بر انتقاد سازنده دارد. در سيره امام علي عليه‏السلام راه انتقاد و نصيحت باز بود و خود حضرت در دوران 25 ساله زمامداري خلفاي سه‏گانه بارها به آن ها پند مي‏داد و نسبت به كارهاي خلافشان به شدت انتقاد مي‏كرد و راه خير و صلاح را به آن ها نشان مي‏داد.
11. برابري در حقوق
اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام به صراحت مي‏فرمايد:

 «لي مالَكم وَ عَلَيَّ ما عَلَيْكُمْ24؛ 

براي من است آنچه كه براي شماست و بر من است آنچه كه بر شماست.»
اين حديث، برابري همگان در برخورداري از امكانات جامعه و لزوم پاسخ گويي ايشان در برابر وظايف را روشن ساخته است. البته، از ساير فرموده‏هاي مولا استفاده مي‏شود كه حاكم جامعه اسلامي هرچند در حقوق با ديگران برابر است و زياده از ديگران حقي بر خود قائل نيست، از نظر تكليف، خود را بيش از ديگران براي خدمت به جامعه و اعلاي كلمه حق و اقامه عدل مسئول و مكلف مي‏داند. به همين دليل است كه از استانداران مي‏خواهد كه زندگي خود را با ضعفاي جامعه بسنجند، نه با مرفّهان و برخورداران.

پاورقي ها:

12. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، ج4، ص439.
1. تحف العقول، ابن شعبه حرّاني، ص 144.
11. وقعه صفين، نصر بن مزاحم منقري، ص108.
17. انساب الاشراف، بلاذري، احمدبن يحيي، ج2، ص 391؛ نهج البلاغه، نامه71.
14. نهج البلاغه، نامه 38.
13. نهج البلاغه، خطبه 173.
10. نهج البلاغه، نامه 53.
15. همان، نامه 53.
16. همان.
18. نهج البلاغه، نامه 53.
19. انساب الاشراف، بلاذري، احمد بن يحيي، ج2، ص390.
22. نهج البلاغه، خطبه 216.
24. موسوعة امام علي بن ابيطالب عليهما‏السلام ، محمد محمدي ري شهري، ج4، ص105.
23. غرر الحكم، آمدي، عبدالواحد، ص154.
20. نهج البلاغه، نامه 53.
2. كافي،محمدبن يعقوب كليني، ج8، ص67؛ نهج البلاغه، خطبه 16.
21. همان.
3. كافي، محمدبن يعقوب كليني، ج8، ص 24.
4. همان.
5. غرر الحكم و دررالكلم، ص 120، ح 2098.
6. كافي، محمد بن يعقوب كليني، ج2، ص338.
7. همان، ج1، ص294.
8. نهج البلاغه، خطبه 125.
9. دعائم الاسلام، قاضي نعمان تميمي، ج2، ص443. 
منبع: سایت سراج
+ تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:20 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |

شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!

 در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :

((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،‌داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،‌كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:

«علي مع الحق و الحق مع علي»

با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»

سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.

«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»

آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه،‌ دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.

إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال

إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله

همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.

اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس،‌ اهل آن برايت آشكار مي گردد.

 كلام علي (ع) يعني :

اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.

وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!

و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!

نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند،‌ عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.

روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!

علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.

اما منطق آن اقليت اين بود كه :

آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.

سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،‌ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت     مي كرد،‌نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.

از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،‌تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:12 نويسنده شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه |