تبليغاتX
درسهای نهج البلاغه ازآیت ا...دکترآل بویه

امام على و نهج البلاغه

  امام على و نهج البلاغه

اميرالمؤمنين على(عليه السلام)
پرتوى از سيره و سيماى اميرالمؤمنين على(عليه السلام)

اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، چهارمين پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فيل و بيست و سه سال پيش از هجرت در مكّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصيّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سيزده رجب در كعبه به دنيا آمد.
على(عليه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود
.
در اين تاريخ كه سنّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مكّه قحطى و گرانى پيش آمد و اين امر سبب شد كه على(عليه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى كند و در مكتب كمال و فضيلت آن حضرت تربيت شود
.
اميرالمؤمنين در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرمايد:«وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصيلِ اَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ يَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانكه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خويش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت.»بعد از آن كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى مبعوث گرديد، على(عليه السلام)نخستين مردى بود كه به او گرويد
.
براى اوّلين بار ابوطالب پسر خود را ديد كه با پسرعموى خود مشغول نمازاند
.
گفت: پسر جان چه كار مىكنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خويش نماز مىگزارم
.
ابوطالب گفت: از وى جدا مشو كه البته تو را جز به خير و سعادت دعوت نكرده است
.
ابن عبّاس مىگويد: نخستين كسى كه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود
.
روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگيخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند
.
در سال سوم بعثت بعد از نزول آيه «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقربينَ»; يعنى «خويشان نزديكتر خود را انذار كن!» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگويد، روز ديگر آنها را دعوت كرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: كدام يك از شما مرا يارى كرده و به من ايمان مىآورد تا برادر و جانشين بعد از من باشد، على(عليه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در اين راه يارى دهم
.
فرمود: بنشين
.
آن گاه سخن خويش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على(عليه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام
.
فرمود بنشين
.
بار سوم رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن خود را تكراركرد
.
باز على(عليه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى يارى و همراهى پيامبر اعلام كرد
.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِيّيى وَ وَزيرى وَ وارِثى وَ خَليفَتى فيكُمْ مِنْ بَعْدى.» «اين على، برادر و وصىّ و وارث و جانشين من در ميان شما پس از من مىباشد.»بعد از سيزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مكّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدينه فراهم شد
.
در شب هجرت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(عليه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خوابيد و آن شب كه اوّل ربيع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، ليلة المبيت ناميده مىشود و بر اساس روايات در همين شب آيه اى درباره على(عليه السلام)نازل شد
.
چند شب پيش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، همراه على(عليه السلام) به جانب كعبه حركت كردند
.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو
.
على(عليه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه متوارى شدند تا قريش ندانند كه اين كار را چه كسى انجام داده است
.
بعد از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن كه امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; يعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبير و مسلمانانى كه تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدينه گرديد
.
وقتى وارد مدينه شد پاهايش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چون او را ديد از فداكارى آن حضرت قدردانى و تشكر كرد
.
در سال اوّل هجرت كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(عليه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخي فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، اميرالمؤمنين(عليه السلام) با فاطمه زهرا(عليها السلام) ازدواج كرد
.
در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصيب على بن ابيطالب(عليه السلام) شد; روز نيمه ماه رمضان سال دوم (يا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(عليه السلام) را به على(عليه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پيش آمد كه شجاعت و قهرمانى اميرالمؤمنين(عليه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گرديد
.
شيخ مفيد مىگويد: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از كفّار را كشتند كه 36 نفر آنها را على(عليه السلام) به تنهايى كشت و در كشتن بقيّه هم ديگران را يارى نمود
.
در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پيش آمد
.
نام على(عليه السلام)در اين غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است
.
در همين غزوه بود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره على(عليه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِيًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اويم.»و در همين غزوه بود كه منادى در آسمان ندا كرد : «لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست.»در سال سوم (يا چهارم) هجرت بود كه خداوند متعال، امام حسين(عليه السلام) را به اميرالمؤمنين عطا فرمود، پسرى كه نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارك وى پديد آمدند
.
در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (يا احزاب) پيش آمد و على(عليه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ايستاد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.» «تمام ايمان كه على است در مقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ايستاد.»و نيز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قيامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خيبر» روى داد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّايَةَ غَدًا إِلى رَجُل يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، كَرّار غَيْرِ فَرّار، لا يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا اين پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله كننده اى است كه گريزنده نيست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پيروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بيستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مكّه را فتح كرد و آخرين سنگر مستحكم بتپرستى را از ميان برداشت

بعد از فتح مكّه غزوه «حنين» و سپس غزوه «طائف» پيش آمد و على(عليه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، در غزوه حنين فقط نُه نفر از جمله اميرالمؤمنين با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باقى ماندند و ديگران گريختند
.
در سال نهم هجرت، غزوه تبوك پيش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقط در اين غزوه على(عليه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پيغمبر او را به جانشينى خود در مدينه گذاشت، و حديث معروف «منزلت» در همين باره است كه پيامبر اكرم به على(عليه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست.»و در همين سال بود كه على(عليه السلام) دستور يافت تا آيات سوره برائت را از ابوبكر بگيرد و آنها را از طرف پيغمبر بر بتپرستان بخواند
.
در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) را به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند، و بر اثر دعوت وى بسيارى از مردم به دين مبين اسلام درآمدند
.
در همين سال بود كه قضيّه «غدير خم» پيش آمد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى اميرالمؤمنين به عنوان جانشين خود، فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر كه من رهبر اويم، اين على رهبر اوست.» اين حديث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعين و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سيزدهم هجرى روايت كرده اند
.
در سال يازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت، على(عليه السلام) مىگويد:«وَفاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ.»«جان گرامىات ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى كه بنا به وصيّت نبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، وصىِّ او على(عليه السلام) مشغول غسل و كفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقيفه» در سقيفه بنى ساعده دست به نوعى كودتا زدند
.
توطئه شومى كه آثار و عوارض آن تاريخ را سياه و سرنوشت مردم را تيره و تباه كرد و سنّت سيّئه اى پايه گذارى شد كه از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزينگان اموى و عبّاسى يكى پس از ديگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند
.
به عبارت ديگر آنچه در سقيفه اتفاق افتاد زيربناى خيانتى بزرگ و تاريخى به مسلمانان بود، زيرا به تعبير فنّى كلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقيفه با تردستىتمام در اين ماجرا پيروز شدند و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشين نمودند
.
و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(عليه السلام)زيرپاى زر و زور و تزوير نهاده شد، بلكه مهمتر آن كه حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى كه بايد زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حكومت كند پايمال گرديد
.
سرانجام همين نوع خلافت بود كه زمينه سلطه و حاكميّت بنىاميّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همين سنّت سَيِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود كه بهانه اى به دست بهانه جويان داد تا «حقيقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خويش كنند
.
در دوران حكومت پنج ساله اميرالمؤمنين، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على(عليه السلام) مىخواست شد
.
در اين مدّت، وقتِ اميرالمؤمنين بيشتر صرف خنثى كردن توطئه ها و مبارزه با ناكثين; يعنى پيمان شكنانى چون طلحه و زبير و قاسطين; يعنى ستمگران و زورگويانى چون معاويه و پيروانش و مارقين; يعنى خارج شوندگان از اطاعت على(عليه السلام) چون خوارج نهروان، گرديد
.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاكى و تقوا، درستى، ايمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى كرد و جز خدا هدفى نداشت و هر كارى كه مىكرد به خاطر خدا بود، و اگر به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن همه شيفته بود براى خدا بود
.
او غرق ايمان و اخلاص به خداى متعال بود
.
او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى كرد و طيّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنيا آمد و در خانه خدا هم از دنيا رفت
.
او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى كه شمشير بر فرق مباركش رسيد فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»; «به خداى كعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد
.

نكته هاى برجسته از سيره امام على(عليه السلام)


1 ـ در جريان شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خليفه بعد از او تشكيل شد، عبدالرّحمان بن عوف كه خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در ميان آنان يكى را برگزيند.
از على خواست تا با او به كتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبكر و عمر بيعت كند
.
امّا امام على(عليه السلام) فرمود: «من بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و طريقه و روش خود در اين كار مىكوشم.»امّا همين مسأله چون به عثمان پيشنهاد شد، در دم پذيرفت و به آسانى به خلافت رسيد
!
2 ـ امام على(عليه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه كه بنا به درخواست اكثريت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذيرش رهبرى بر آنان گرديد، در شرايطى حكومت را به دست گرفت كه دشوارى ها در تمام زمينه ها آشكار شده بود، ولى امام با همه مشكلات موجود، سياست انقلابى خود را در سه زمينه: حقوقى، مالى وادارى، آشكار كرد
.
الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمينه حقوقى، لغو كردن ميزان برترى در بخشش و عطا و يكسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطايا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نيرومند نزد من ناتوان است تا حقّ ديگرى را از او بگيرم

ب ـ در عرصه مالى:امام على(عليه السلام) همه آنچه را كه عثمان از زمين ها بخشيده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سياست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من يكى از شمايم، هر چه من داشته باشم شما نيز داريد و هر وظيفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نيز هست
.
من شما را به راه پيغمبر مىبرم و هر چه را كه او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم
.
جز اين كه هر قطعه زمينى كه عثمان آن را به ديگران داده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده بايد به بيت المال باز گردانيده شود
.
همانا كه هيچ چيز حقّ را از ميان نمىبرد، هر چند مالى بيابم كه با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و كنيزى خريده باشند و حتّى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنها را باز مىگردانم
.
در عدل، گشايش است و كسى كه حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است

ج ـ در عرصه ادارى:امام على(عليه السلام) سياست ادارى خود را با دو كار عملى كرد
:
1 ـ عزل واليان عثمان در شهرها
.
2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى كه اهل دين و پاكى بودند
.
به همين جهت فرمان داد تا عثمان بن حنيف، والى بصره گردد و سهل بن حنيف، والى شام، و قيس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى كوفه، و درباره طلحه و زبير كه بر كوفه و بصره ولايت داشتند نيز چنين كرد و آنها را با ملايمت از كار بر كنار ساخت
.
امام(عليه السلام) معاويه را عزل نمود و حاضر به حاكميّت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبود
.
موضع امام در آن شرايط و اوضاع، هجوم به معاويه و پاكسازى او از نظر سياسى بود
.
او خويشتن را مسئول مىديد كه مسقيماً انشعاب و كوشش در تمرّد و سر پيچى غير قانونى را از بين ببرد و اين خلل را معاويه و خطّ بنى اميّه به وجود آورده بودند
.
امام(عليه السلام)مىبايست اين متمرّدان را پاكسازى كند; زيرا پاكسازى كالبد اسلام از آن پليدى ها، وظيفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود
.
به عبارت ديگر علّت عزل معاويه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگيزه مكتبى بود كه انگيزه اى بزرگ به شمار مىرفت
.
و بدين گونه امام على(عليه السلام)در دو ميدان نبرد مىكرد: ميدانى بر ضدّ تجزيه سياسى و ميدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى كه در نتيجه سياست سابق از جبهه گيرى غير اسلامى شكل گرفته بود
.
و از اينجا ارزش كارهاى امام(عليه السلام) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هيچ نرمى و مدارا، آشكار مىگردد
.
امام على(عليه السلام) مىفرمود: «همانا كه معاويه خطّى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلكه جاهليّت پدرش ابوسفيان را مجسّم مىسازد
.
او مىخواهد موجوديّت اسلام را به چيزى ديگر تبديل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى ديگر تغيير دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ايمان نداشته باشند
.
او مىخواهد «خلافت» به صورت حكومت قيصر و كسرى در آيد.»با همه مشكلاتى براى كه امام(عليه السلام) پيش آمد آن حضرت از مسير خويش عقب نشينى نكرد، بلكه در خطّ خويش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزيه طلبان را تا پايان زندگانى شريف خود ادامه داد و تا آن دم كه در مسجد كوفه به خون خويش در غلطيد، براى از بين بردن تجزيه، با سپاهى آماده حركت به سوى شام بود تا سپاهى را كه از باقى سپاهيان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاويه اداره مىشد از بين ببرد
.
بنابراين امام(عليه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها كسى بود كه مىتوانست پس از عميق شدن انحراف و ريشه دوانيدن آن در پيكره اسلام، دست به كار شود و با هر عامل جور و تبعيض و انحصار طلبى بجنگد
.
از ميان سخنان سازنده امام(عليه السلام)، چهل حديث را كه هر كدام درسى از معارف پربار آن «انسان كامل» است برگزيدم، باشد كه در پرتو اشعّه تابناك آن خورشيد هدايت و ولايت، فضاى تاريك جهل و ضلالت را بشكافيم و به رشد و تعالى كاملِ انسانى خويش نائل آييم.


 

نوشته شده توسط شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت


توحيد

اشاره

مقاله حاضر به موضوع توحيد از ديدگاه امام على بن ابى طالب عليه السلام مي‏پردازد . از اين رو، مباحث ديگر مقوله خداشناسي، که آن امام پاک نهاد از آن‏ها سخن گفته است، در اين مقاله گنجانيده نشده‏اند .

آنچه در زير مي‏آيد، عنوان‏هاى مباحث مقاله است که کوشيده شده است‏با بهره‏جويى از روايات امام علي عليه السلام به بحث و بررسى درباب آنها پرداخته شود:

1 . اهميت و آثار توحيد

2 . معنا و اقسام توحيد

3 . ادله توحيد

4 . ويژگيهاى توحيد  

الف . اهميت و آثار توحيد

بي‏گمان، اصل توحيد از جايگاهى والا در ميان اصول اعتقادي دينى برخوردار است‏به گونه‏اى که ديگر اصول اعتقادي، بر اين اصل استوار گشته‏اند . بنابر همين حقيقت است که امام على عليه السلام بر توحيد و نيز آثار و پيامدهاى اعتقاد به توحيد بسى ارج مي‏نهد و از آن بسيار سخن مي‏گويد .

در روايتي، آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏فرمايد: «التوحيد نصف الدين‏» (1) و خود نيز مي‏فرمايد:

«خداوند در ميان اعضاى بدن آدمي، مقام زبان را افزون کرده است و قرآن را به توحيد گويا نموده است .» (2)

امام عليه السلام در برخى احاديث فضيلت و پاداشي بسيار ارجمند براى يکتاپرستى و ايمان به يگانگى خداوند برشمرده‏است; چنان‏که مي‏فرمايد:

«هيچ بنده مسلمانى زبان به لا اله الاالله نمي‏گشايد مگر آن که اين گفتارش هر سقفى را فرو مي‏شکافد و فرا مي‏رود و به گناهى از او نمي‏رسد مگر آن که از ميانش برمي‏دارد و از حرکت‏باز مي‏ايستد تا سرانجام به همچون خودى رسد و آرام گيرد .» (3)

امام رضا عليه السلام در پايان حديث‏سلسلة الذهب به‏واسطه علي عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏کند که جبرئيل امين از خداوند متعال نقل کرده است:

«من خداوند يگانه‏ام . بندگان! مرا بپرستيد بدانيد که هر کس مخلصانه لا اله الاالله گويد و نزد من آيد، به دژ من درآمده است و هر کس به دژ من درآيد، از کيفرم در امان است . از امام رضا عليه السلام پرسيدند: اى فرزند رسول خدا، مراد از اخلاص چيست؟ فرمود:

اطاعت از خدا و پيامبرش و سر نهادن به ولايت اهل‏بيت عليهم السلام‏» (4)

در روايتى ديگر حضرت على عليه السلام به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ثمره اعتقاد به توحيد را دخول به بهشت مي‏داند و مي‏فرمايد: «من مات لا شرک بالله شيئا احسن او اساء دخل الجنة .» (5)

در جايى ديگر مي‏فرمايد: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيدم که در باره آيه «هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» الرحمن/60 فرمود:

«خداوند عز و جل مي‏فرمايد: آن کس را که به توحيد گرامى داشتم، جز بهشت پاداشش ندهم .» (6)

امام عليه السلام در رواياتى ديگر از پيامدهاي ديگر توحيد سخن گفته است; از جمله در خطبه دوم نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«شهادت مي‏دهم که خداوندى جز الله - خداى يکتا - نيست . يگانه است و بى شريک . شهادت مي‏دهم; شهادتى که خلوصش از آزمون به نيکى برآمده است و باور به آن با صفاي نيت همراه است . همواره بدان چنگ در مي‏زنم تا آن گاه که ما را زنده مي‏دارد و آن را مي‏اندوزيم براى روزهاي هولناکى که در پيش داريم . چنين شهادتى نشان از عزم استوار ما در ايمان است و سرلوحه نيکوکارى و خشنودي خداوند است و سبب دور شدن شيطان است .»

در روايت گوهرين بالا، برخى پيامدهاى ايمان به يکتايى پروردگار از قرار زير است:

- دست‏آويز رهايى و وسيله نگهدارى است

- ذخيره‏اى براى رويارويى با سختي‏هاى آينده است

- نشانه استوارى ايمان است

- سرلوحه احسان و نيکوکارى است

- مايه خشنودى خداوند متعال است

- وسيله جنگ با شيطان است  

امام عليه السلام در جايى ديگر کلمه اخلاص را از بهترين وسايل براى رسيدن به خدا مي‏داند:

«بهترين وسيله براى آنان که وسيله‏اى به سوى خداي سبحان مي‏جويند، ايمان به خدا و رسول او و جهاد و . . . کلمه اخلاص [لا اله الاالله] است که بر فطرت الهى است .» (7)

نيز در جايى ديگر به ارتباط ميان حقوق مسلمانان و توحيد مي‏پردازد و مي‏فرمايد:

«خداي تعالى با اخلاص و توحيد، ارتباط حقوق مسلمانان را با يکديگر استوار کرده است .» (8)

سخن درباره فضيلت، اهميت و آثار اعتقاد به توحيد بيش از اين است، ليک مقاله حاضر را گنجايش ذکر همه آن‏ها نيست . از اين رو، بحث را به پايان مي‏بريم و به ديگر مباحث مي‏پردازيم .

ب . معنا و اقسام توحيد

مراد از توحيد چيست؟ اين پرسش از آن رو اهميت مي‏يابد که شناخت درست توحيد، شرط لازم براى اسلام و ايمان آدمى محسوب مي‏شود . در حقيقت، ارزش و آثار توحيد نيز بر درک درست از توحيد استوار است که برگرفته از اصول مسلم عقلى و قطعيات کتاب و سنت است . معناى توحيد در ميان گروه‏هاى فکرى اسلامى - اعم از متکلمان، عارفان و فيلسوفان - به‏گونه‏هاى بس گوناگون بيان شده است و اين حقيقت اهميت موضوع را دو چندان مي‏کند . در اين فصل در پرتو گفتار گوهرين على عليه السلام، معانى مطرح شده درباره توحيد را ذکر مي‏کنيم و مي‏کوشيم به برداشتى صحيح و مقبول از آن دست‏يابيم .

توحيد به معناى يگانگى بارى تعالى است . اين يگانگى از جنبه‏هاى مختلفى شايسته بررسى است که مهم‏ترين آن‏ها توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالى و توحيد عبادى است . در اين مقاله به همين چهار قسم از توحيد خواهيم پرداخت .

اول . توحيد ذاتى

از ديدگاه حضرت على عليه السلام توحيد ذاتى به معناى نفى شريک، شبيه و جزء از ذات مقدس ربوبى است . از اين رو، معانى ديگر توحيد اعم از توحيد عددى و توحيد نوعى درباره خداوند درست نيست .

امام على عليه السلام در روايتى ارزشمند، اقسام معاني واحد را برشمرده و معانى مقبول در اين باره را مشخص کرده است . شريح بن هانى گويد: در جنگ جمل، مردى اعرابى از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيد: «آيا خداوند واحد است؟» اصحاب بر او تاختند و گفتند: «اکنون چه جاى اين پرسش است که علي در حال جنگ است؟ !»

حضرت امير عليه السلام فرمود: «بگذاريد بپرسد که جنگ ما نيز بر سر همين است .» آن‏گاه فرمود:

«يا اعرابى ان القول فى ان الله واحد على اربعة اقسام: فوجهان منها لا يجوزان على الله عزوجل، و وجهان يثبتان فيه، فاما اللذان لا يجوزان عليه، فقول القائل: واحد يقصد به باب الاعداد، فهذا ما لا يجوز، لان ما لا ثانى له لا يدخل فى باب الاعداد، اما ترى انه کفر من قال: ثالث ثلثة و قول القائل: هو واحد من الناس، يريد به النوع من الجنس، فهذا ما لا يجوز عليه لانه تشبيه، و جل ربنا عن ذلک و تعالى . و اما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل هو واحد ليس له فى الاشياء شبه، کذلک ربنا و قول القائل انه عزوجل احدى المعني، يعني به انه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا وهم کذلک ربنا عز و جل .» (9)

بنا بر اين روايت، واحد را چهار معنا است: واحد عددي، واحد نوعي، واحد به معناى موجود بي‏نظير و واحد به معناي موجود تجزيه‏ناپذير . دو معناى اول، درباره خداوند ناروا و دو معناى ديگر روا است . اينک به توضيح آن‏ها مي‏پردازيم .

توحيد عددى

«واحد عددي‏» آن واحدى است که تکثر و تعددپذير است، هرچند اين کثرات با يکديگر مجانس نباشند . چون براى موجودى عدد «يک‏» را به کار مي‏بريم، اين موجود قابليت «دو» ، «سه‏» و . . . شدن را نيز دارا است . اين‏گونه واحد را نمي‏توان براى خداوند متعال به کار برد; زيرا ذات مقدس حضرت حق تعددبردار نيست . اين سخن کفرآميز نصارا که مي‏گويند: «ان الله ثالث ثلاثة‏» مائده/73 در حقيقت‏به معناى اعتقاد به عددي بودن و احديت‏خدا است .

حضرت امير عليه السلام با تعابيرى گوناگون وحدت عددى را براى بارى تعالى نفى کرده است . گذشته از تعبيرهايي که نقل شد، مي‏توان به تعبيرهايى ديگر اشاره کرد که همگى از اويند:

«واحد لا بعدد; يگانه است نه به شماره .» (10)

«الاحد بلا تاويل عدد; يگانه است نه به معناى شماره .» (11)

«واحد لا من عدد; يگانه است نه به شماره .» (12)

توحيد نوعى

مراد از واحد نوعي، واحدى است که تعدد بردار است و با افراد ديگر مجانس است . «نوع‏» در لغت عرب به گروهى از افراد مشابه و مجانس مي‏گويند; (13) مثلا چون مي‏گويند: «ليس هذا من نوع ذاک‏» ، منظور اين است که اين دو چيز مشابه و هم جنس يکديگر نيستند . (14) همچنين، وقتى درباره کسى مي‏گويند «واحد من الناس‏» مقصود اين است که آن شخص يکى از افراد مشابه و هم‏جنس مردم است . بنابراين، در وحدت نوعى تعدد و تشابه هست و واحد نوعى با افراد ديگر نوع هم‏جنس و مشابه است . بدين‏سان، نمي‏توان گفت‏خدا واحد نوعى است، زيرا لازمه آن تشابه خدا با ديگر موجودات است . از اين رو، هرگاه ائمه اطهار عليهم السلام مي‏فرمايند: «الله شئ‏» ، بي‏درنگ مي‏افزايند: «لا کالاشياء;» (15) يعنى خداوند، چيزى است، اما نه همچون ديگر چيزها .

توحيد به معناى بى شبيه بودن

امام على عليه السلام پس از نفى وحدت عددى و وحدت نوعي، دو معناى ديگر را براى خداى تعالى اثبات مي‏کند که يکى عبارت است از: واحد به معناي بي‏شبيه: واحد ليس له فى الاشياء شبيه .

در بحث درباره ويژگي‏هاى توحيد به اين معناي توحيد بيش‏تر مي‏پردازيم .

توحيد به معناى تجزيه‏ناپذير

دومين معناى مقبول براى واحد، نفى هر گونه تجزيه و تقسيم از ذات اقدس الهى است; يعنى هرگونه تقسيم - اعم از تقسيم خارجي، تقسيم عقلى و تقسيم وهمى - (16) درباره خداوند منتفى است; چنان‏که على عليه السلام مي‏فرمايد:

«و لا تناله التجزئة و التبعيض; جزء جزء شدن و پاره پاره گشتن در او راه ندارد .» (17)

و نيز مي‏فرمايد:

«لا يوصف بشى من الاجزا و لا بالجوارح والاعضاء، و لا بعرض و لا بالغيرية و الابعاض; نه جزئى دارد که به آن وصفش کنند و نه جوارح دارد و نه اعضا و عرض و نه توانند بدين وصفش کنند که بگويند غير از ديگران است و بعض بعض است .» (18)

از اين واقعيت روشن مي‏شود که ترکيب در ذات خداي تعالى به هيچ وجه راه ندارد و او تجزيه و تحليل‏پذير نيست و فاعليت‏حق متعال، فاعليت ارادى و خلقت او از لامن شئ است نه اين‏که خلقت‏به صدور و فيضان باشد و وجودات همه موجودات هم‏سنخ وجودى خداى تعالى و بلکه عين وجود او باشند .

دوم . توحيد صفاتى

مراد از توحيد صفاتى آن است که چنان‏که بارى تعالى در مقام ذات، يگانه و بي‏همتا است، در صفات کماليه خود نيز يگانه و يکتا است و همانند و نظيرى براى صفاتش نيست . اميرمؤمنان على عليه السلام مي‏فرمايد:

«کل عزيز غيره ذليل و کل قوى غيره ضعيف، و کل مالک غيره مملوک و کل عالم غيره متعلم و کل قادر غيره يقدر و يعجز; هر غير او ذليل است و هر نيرومندى جز او ناتوان است و هر مالکى جز او مملوک است و هر عالمى جز او نوآموز است و هر توانايى جز او گاه توانا و گاه ناتوان است .» (19)

از اين روايت استفاده مي‏شود که اوصاف خداى تعالى شخصا ويژه اويند و کسى در آن‏ها با او شريک نيست . عالم و قادر و مالکى در عرض او نيست و همه به او عالم و قادر و مالک‏اند و اين سخن بدان معنا نيست که صفات و کمالات همه اشيا صفات حق‏اند و جز حق را مطلقا هيچ صفت و کمالى نيست; زيرا وجدان و برهان دلالت مي‏کند که اوصاف کمالى انسان مانند قدرت و حيات مربوط به خود اوست نه اينکه صفات خدا بوده باشد . به عبارت ديگر صفات و کمالات موجودات از خدا و به اراده اوست ولى صفات خداوند نيستند .

سوم . توحيد افعالى

مراد از توحيد افعالى آن است که در دار تحقق هيچ فعلى و انفعالى انجام نمي‏گيرد مگر اينکه تحت‏سلطنت‏حضرت حق و به مشيت و اراده و اذن اوست پر واضح است که اين امر هيچگونه منافاتى با اختيارى بودن افعال انسان ندارد زيرا از جمله مقدمات فعل اختياري، خود اختيار است که خداى تعالي قدرت اين اختيار را به انسان تمليک کرده و اراده و مشيت او بر فعل اختيارى انسان تعلق گرفته است .

در زمينه توحيد افعالي، تحليل‏هاى ديگري وجود دارد که از سوى برخى مکاتب فلسفى و عرفانى ارائه شده که صحيح به نظر نمي‏رسد . از جمله

اراده خداى تعالى بلکه ذات الهى علت تامه همه موجودات از جمله افعال انسان‏ها باشد، روشن است که بندگان در افعال خود مجبور بوده و جايي براى اختيار وجود نخواهد داشت . از سوى ديگر، بنابر وحدت وجود و موجود هم چون غيريتى در کار نيست نسبت فعل به انسان نسبتى مجازى و جبر و تفويض موضوعا منتفى است . لاهيجى در شرح گلشن راز در بيان مراتب توحيد شهودي که يکى از آنها توحيد افعالى است مي‏نويسد:

«آنکه حضرت حق به تجلى افعالى بر سالک متجلى شود و سالک صاحب تجلي، جميع افعال و اشيا را در افعال حق فانى يابد و در هيچ مرتبه هيچ شيئى را غير از حق متعال فاعل نبيند و غير از او مؤثر نشناسد .» (20)

چهارم . توحيد عبادى

امام على عليه السلام در تفسير فرازهاى اذان مي‏فرمايد:

«اما قوله «اشهد ان لا اله الاالله‏» . . . کانه يقول: اعلم انه لا معبود الا الله عز و جل و ان کل معبود باطل سوى الله عز و جل .» (21)

و در سخنى ديگر يکى از اهداف مهم بعثت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم را سوق دادن مردم به عبادت خداى تعالى دانسته مي‏فرمايد:

«فان الله بعث محمدا - صلى الله عليه و آله - بالحق ليخرج عباده من عبادة عباده الى عبادته; همانا خداى تعالى محمد - صلي الله عليه و آله - را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بندگان به پرستش خود درآورد .» (22)

عبادت به معناى خضوع و خشوع و افتادگى است . هيچک از بندگان و مخلوقات الهى را نسبت‏به ديگر مولويت و مالکيت نيست تا خضوع و خشوع در مقابل او لازم باشد . زيرا پرستش و افتادگى کردن فقط از شؤون استحقاقى مولا و مالک حقيقى مي‏باشد . و اين عبادت و افتادگى ملازم با اطاعت و پيروى هم مي‏باشد و به همين جهت است که امام صادق عليه السلام در تفسير آيه: «و اتخذوا من دون الله آلهة ليکونوا لهم عزا کلا يکفرون بعبادتهم و يکونون عليهم ضدا» (23) مي‏فرمايد:

«آنان که غير از خداى تعالي، خدايانى براى خود ساخته‏اند، در روز رستاخيز خدايانشان با آنان به مخالفت‏برخاسته، از آنان و عبادتشان بيزارى خواهند جست . سپس فرمود: پرستش و عبادت، سجده و رکوع نيست; بلکه پرستش همان اطاعت است . هر که مخلوقى را در نافرمانى و معصيت‏خداى تعالى اطاعت کند او را پرستيده است .» (24)

ج . ادله توحيد

1 . فطرت

بنابر ادله و منابع ديني، خداشناسى امرى فطرى است . خداوند متعال با فضل و احسان خويش، فطرت همه آدميان را به عرفت‏خويش سرشته است و از اين رو، همه آدميان زمانى که به دنيا مي‏آيند، داراى گونه‏اى معرفت از ذات و اسما و صفات خداوندند . اين معرفت پيشين به وسيله اسباب مختلف، مانند تذکر دادن پيامبران و مطالعه در اسرار خلقت‏به ياد آدمي مي‏آيد .

امام على عليه السلام در گفتارى زيبا يکى از وظايف پيامبران را بازخواست ميثاق فطرت و يادآوري نعمت فراموش شده که همان موهبت معرفت الله است:

«خداوند رسولان خود را در ميان مردم برانگيخت و پيامبرانش را پي‏درپى گسيل کرد تا ميثاق فطرت خداوندى را از ايشان باز پس گيرند و نعمت فراموش شده را به يادشان آورند .» (25)

در اين معرفت فطري، معرفت‏به توحيد و يگانگى خداوند نيز جاى گرفته است . خداوند خود را به‏عنوان خداوند يگانه به آدميان شناسانيده است و متعلق معرفت فطري، خداى واحد است و ناگزير تذکر و توجه به اين معرفت فطري، توجه به خداي يگانه است; چنان‏که در کتاب توحيد به نقل از ابوهاشم جعفرى آمده است:

«از امام جواد عليه السلام پرسيدم: معناى واحد چيست؟ فرمود: آن که همگان بر يگانگي‏اش متفقند; هم چنان که خداوند عز و جل مي‏فرمايد: و اگر از ايشان بپرسى چه کسى آسمان‏ها و زمين را آفريده است، بي‏گمان خواهند گفت: خدا .» (26)

در روايتي، حضرت امير عليه السلام فطرى بودن توحيد را چنين بيان کرده است:

«بي‏گمان بهترين وسيله‏اى که جويندگان بدان چنگ مي‏زنند و به خداى سبحان متوسل مي‏شوند . . . ، کلمه اخلاص است که همان فطرت الهى است .» (27)

2 . هماهنگى و وحدت تدبير

از ادله توحيد بارى تعالي، همانا وحدت و هماهنگى نظام هستى است . با اندکى مطالعه در مظاهر ربوبيت‏خداوند در طبيعت مي‏توان به يگانگى آفريدگار دانا و توانا پى برد . قرآن کريم آدميان را به تدبر در آيات تکوينى فرامي‏خواند تا از اين گذر به آفريننده آيات و وحدت و يگانگي‏اش راه يابند; چنان‏که در هر يک از آيات 60 تا 64 سوره مبارکه نمل، برخى نعمت‏ها و موهبت‏هاي الهى را برمي‏شمارد و آن‏گاه با جمله «ا اله مع الله‏» بر وحدت خداوند پاى مي‏فشارد . براى مثال، در آيه 64 مي‏فرمايد:

«امن يبدا الخلق ثم يعيده و من يرزقکم من السماء و الارض االه مع الله قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقين [. يا کيست] آن که خلق راآغاز مي‏کند و سپس آن را باز مي‏آورد و آن کس که از آسمان و زمين به شما روزى مي‏دهد؟ ! آيا معبودى باخدا است؟ ! بگو: اگر راست مي‏گوييد، برهان خويش بياوريد .»

اميرمؤمنان عليه السلام نيز، که پرورش‏يافته مکتب قرآن است، از سويى برخى اسرار آفرينش زمين، آسمان، کوه‏ها (28) و . . . را باز مي‏گويد و از سوى ديگر تذکر مي‏دهد که آفريدگار همه آفريدگان خداى يگانه متعال است . از جمله در خطبه 185 مي‏فرمايد:

«اگر راه‏هاى تفکر را در پيش گيرى تا به ژرفاى تفکر خويش برسي، انديشه‏ات تو را به يکتايي آفريدگار مي‏رساند; زيرا در خواهى يافت که آفريننده مورچه، همان آفريدگار نخل است و در خواهى يافت که همه موجودات ريز و درشت، لطيف و غليظ و ضعيف و قوى همه در خلقت ، به‏سان يکديگرند .»

در حقيقت، هماهنگى موجودات جهان با يکديگر، و دقت و استوارى خلقت، نشانه حاکميت نيرويى يگانه بر جهان هستى است .

3 . نبود نشانه‏هاى شريک

برهان سوم در گفتار حضرت على عليه السلام، بر نفى شريک بارى تعالي، از طريق نفى آثار و نشانه‏هاي شريک سامان يافته است; بدين بيان که اگر خداى واحد بي‏همتا شريکى مي‏داشت، آثار صنع و تدبير او نيز در عرصه هستى پديدار مي‏گشت و چون چنين نيست، آشکار مي‏شود که جز او، خدايى ديگر در ميان نيست . امير مؤمنان عليه السلام در نامه‏اي خطاب به امام حسن عليه السلام اين برهان را به شکلى زيبا باز ساخته است:

«و اعلم يا بنى انه لو کان لربک شريک لاتتک رسله و لرايت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لکنه اله واحد کما وصف نفسه; پسرکم! اگر پروردگارت را شريکى مي‏بود، رسولانش به سوى تو مي‏آمدند و آثار ملک و سلطه‏اش را مي‏ديدى و افعال و اوصافش را مي‏شناختي، ولى - او هم چنان که خود را وصف فرموده است - خداى يکتا است .» (29)

وجود آثار و نشانه‏ها بر پديدآورنده آن‏ها دلالت مي‏کند . از اين رو، آدمى با دقت در مخلوقات و نظم و تدبير حاکم بر آن‏ها به خالق و صانع اين مخلوقات رهنمون مي‏شود . حال، همين آثار و مخلوقات گذشته از اين که بر خالق گواهى مي‏دهند، بر يگانگى خالق نيز دلالت دارند; زيرا چنان‏که در برهان پيش گذشت، نظم و هماهنگى مخلوقات، خبر از خداى واحد مي‏دهد و جز مخلوقات موجود، مخلوقات و آثارى ديگر در ميان نيست تا بر خالقي ديگر دلالت کنند .

از آثار خداوند که حضرت على عليه السلام نيز از آن‏ها سخن گفته است، ارسال رسولان است . با توجه به اين که پيامبران از خداي واحد خبر مي‏دهند و وجود خداى ديگرى را نفي مي‏کنند، اگر خدايى ديگر در ميان باشد، پيامبران کاذب خواهند بود; در حالى که صداقت پيامبران از حقايق ضرورى است . اگر کسى بگويد: ممکن است جهان، آفريده چند خالق باشد و آنان در تدبير جهان با يکديگر به توافق رسيده و و مثلا قلمرو خويش را مشخص کرده باشند، در پاسخ مي‏گوييم: اين فرض، بر نقص و محدوديت‏خدايان فرض شده گواهى مي‏دهد و نقص و محدوديت از صفات مخلوقات است و خالق داراى چنين صفاتى نيست .

د . شرطهاى توحيد

با تامل در سخنان على عليه السلام درمى يابيم که توحيد راستين - که در کتاب و سنت مطرح است و در گفتار آن امام همام عليه السلام نيز نمود يافته است - داراي شرطهايى است‏براى باز شناختن و راه يافتن به توحيد راستين، وجود همه اين شرطها ضرورى است و نبود هر يک از آن‏ها به معناى نفى توحيد است . شرط عبارتند از: 1 . نفي تشبيه‏ناپذيري; 2 . وصف‏ناپذيري; 3 . بينونت و عدم سنخيت .

1 . تشبيه‏ناپذيرى

شرط تحقق معنا و حقيقت توحيد نفى هر گونه مثل، نظير و شبيه براى ذات اقدس الهى است . اين را مي‏توان در گفتار على عليه السلام باز يافت که همواره بر آن پاي مي‏فشارد; مثلا در جايى مي‏فرمايد: «آن که از آفريدگان جدا است و هيچ چيز مانند او نيست . » (30) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «نظير و شبيهى براى خدا نيست تا همسانش باشد .» (31) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «يگانه‏اى است که همچون ديگر چيزها نيست .» (32)

همچنين مي‏فرمايد: «بر وجود خويش به نيروى خلقتش گواه است و بر ازليت‏خويش به حدوث آفريدگانش گواه است و بر همسان ناپذيري‏اش به همسانى آفريدگان .» (33)

اين گفتار گوهرين حضرت امير عليه السلام بدين معنا است که خداوند از هرگونه همسانى و شباهتى با آفريدگان به دور است و همه اشيا از آن رو که حادثند، ناگزير پديد آورنده‏اي مي‏خواهند . پس همه آن‏ها در نيازمندى به پديدآورنده، همسانند، ولى چون حقيقت‏بارى تعالى ازلى و غنى است، نيازى به پديدآورنده ندارد .

«ليس له مثل فيکون ما يخلق مشبها به و مازال عند اهل المعرفة به عن الاشباه و الاضداد منزها . کذب العادلون بالله اذ شبهوه بمثل اصنافهم . و حلوه حلية المخلوقين باوهامهم; خداوند را همسانى نيست تا آنچه مي‏آفريند، مانندش باشد . او همواره نزد خداشناسان، از اشباه و اضداد پيراسته است .»

2 . توصيف‏ناپذيرى

بايد بدين نکته عنايت ورزيد که آن‏گاه مي‏توان حقيقتى را به تعريف و وصف آورد که نخست آن را به ادراک آوريم و باز شناسيم، ولى ذات بارى تعالى به دليل قدس و ظهور و نورانيت نامتناهي، از تيررس خردهاى نافذ و تعقل و تفکر به دور است . (34) حضرت امير عليه السلام وصف کردن خداى تعالى را همسان محدود ساختن او دانسته است . او مي‏فرمايد:

«هر کس خدا را وصف کند، او را محدود کرده است و کسى که خداى را محدود کند، او را به شمارش آورده است و هر کس که او را به شمارش درآورد ازليت او را باطل ساخته است و کسى که از چگونگي‏اش بپرسد، در پى وصفش رفته است .» (35)

پس لازمه وصف کردن خداى تعالي، محدود ساختن او است و پيش‏تر بيان شد که توحيد عددى براى خداى تعالى به کار نمي‏رود . براى روشن شدن نادرستى اين کار، مي‏کوشيم ادله خويش را به بيان آوريم و سپس گفتار امام على عليه السلام در اين باره را نقل مي‏کنيم .

اول . اين‏که ذات حق تعالى را نمي‏توان به تعقل درآورد، با توجه به شرط بعدى (عدم سنخيت ميان خالق و مخلوق) حقيقتي بديهى است . ذات حق تعالى وجودى است که حقيقتش با ديگر حقايق ناهمگون است و با تمامى موجودات ديگر مباين است . روشن است که مباين را راهى به مباين نيست . انسان چگونه مي‏تواند او را درک کند، در حالى که هيچ راهى به بدو ندارد; زيرا حقيقت انسان، مباين حقيقت‏خداوند است؟ !

دوم . انسان محدود است و موجود محدود را به حقيقت لايتناهى و نامحدود راهى نيست . بنابر اين، احاطه به حضرت حق يا به تعبيرى وصول به کنه ذات مقدس امکان‏پذير نيست .

سوم . ذهن و انديشه انسان به وسيله صور و مفاهيم به حقايق راه مي‏يابد . از سوى ديگر، هر مفهومى حد خاصى را برمي‏تاباند و از آن‏جا که خداوند هيچ حد و قيدى ندارد، نمي‏توان از او مفهومى درست در انديشه داشت .

موضوع وصف‏ناپذيرى حق تعالى در آيات و رواياتي بسيار مورد تاکيد قرار گرفته است:

«لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار» انعام/103

«سبحان ربک رب العزة عما يصفون‏» صافات/180

«و ما قدروا الله حق قدره‏» انعام/91

«و ان الى ربک المنتهي‏» نجم/42

علي عليه السلام در خطبه نخست نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«سرلوحه دين معرفت‏خدا است و کمال معرفت‏خدا، تصديق او است و کمال تصديق، توحيد او است و کمال توحيد، اخلاص براى او است و کمال اخلاص، نفى وصف از او است; زيرا هر وصفى گواه است که غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مي‏دهد که غير از وصف است . پس هر که خداى سبحان را وصف کند او را [به چيزي] نزديک کرده است و هر کس او را [به چيزي] نزديک کند، او را دو گانه کرده است و هر کس او را دوگانه کند، تجزيه‏اش کرده است . و هر که تجزيه‏اش کند، او را نشناخته است و هر کس او را نشناسد، به او اشاره مي‏کند و هرکس به او اشاره کند، محدودش کرده است و هر که او را محدود کند، معدود ساخته است .» (36)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«سرلوحه عبادت خدا معرفت او است و اصل معرفت‏خدا توحيد او است و نظام توحيد نفى صفات از او است . بزرگ است از اين که صفات بدو راه يابند; زيرا عقل‏ها گواهند بر اين که صفات هر کس راه يابند، او مصنوع و مخلوق است و خردها گواهى مي‏دهند که خداى جل جلاله صانع است نه مصنوع .» (37)

وصف‏ناپذيري بارى تعالى در روايت زير به گونه‏اى آشکارتر مطرح شده است:

«او را صفتى نيست که نيل و ادراک شود و حدى نيست که برايش مثل‏ها زده شود، واژگان در برابر صفات او وامي‏مانند و وصف‏هاى گوناگون در ساحت او بازمى مانند . در ملکوت الهي ژرف‏ترين انديشه‏ها حيرانند و تفاسير جامع پيش از رسوخ در شناخت‏خدا از هم گسلند . منزه است او . خدا همان‏گونه است که خود وصف کرده است و دست وصف کنندگان از دامان وصفش به دور است .» (38)

از امام صادق عليه السلام نقل است که حضرت امير عليه السلام در مسجد کوفه سخن مي‏گفت که مردى به پاخاست و گفت: «يا اميرمؤمنان خدا را براى ما وصف کن تا محبت و معرفت ما بدو افزون گردد . حضرت خشمناک شدند و فرمودند: الصلاة جامعة . مردم گرد آمدند و مسجد آکنده از جمعيت‏شد . حضرت خشمگين و برافروخته بر منبر شد . حمد خداي سبحان به جاى آورد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم درود فرستاد . سپس فرمود:

«ذات حق هيچ‏گاه در ظرف انديشه انديشه‏مندان جاي نمي‏گيرد . انديشه‏هاى نافذ و افکار ژرف از رسيدن به کنه حضرت حق ناتوانند و حتى نمايه‏اى از جلال و عظمت او به فکر و ذهن و قلب انسان راه نمي‏يابد; زيرا او به فراچنگ قواى ادراکى آفريدگان محدود در نمي‏آيد که او چيزى ديگر است و آفريدگان، چيزى ديگر . بي‏گمان هر چيز به‏سان چيزى است که همسان آن است، ولى آنچه همسانى ندارد، چگونه به چيزى شباهت مي‏يابد؟ !» (39)

اين بحث را با کلامى از امام عليه السلام درباره نفى هر گونه تصور و توهم (که گونه‏اى وصف کردن است) به پايان مي‏بريم:

«التوحيد ان لا تتوهمه; توحيد آن است که خدا را در وهم نياورى .» (40)

3 . بينونت و عدم سنخيت

سومين شرط بنيادين توحيد عبارت است از وجود تمايز و تباين ذاتى و صفتى ميان خالق و مخلوق . منظور از تباين ذاتى و وصفى خدا و خلق آن است که بارى تعالى در ذات و تمامى صفات و شئون، حقيقتا از آفريدگان خود متمايز بوده است و هيچ گونه سنخيت و مشارکتى ميان خالق و مخلوق نيست . اين موضوع از مسلمات و قطعيات کتاب و سنت در باب خداشناسى است . در اين‏جا برخى از سخنان مولاي متقيان عليه السلام را نقل مي‏کنيم که از اين حقيقت پرده برمي‏دارد:

«دليل خدا، نشانه‏هاى آشکار او است و وجودش، بودن او است و معرفتش يگانه دانستن او است و توحيد، متمايز ساختنش از آفريدگان او است و حکم تمايز، جدايى وصفى است نه دورى مکانى . خدا پروردگار آفريننده است نه پرورش يافته و آفريده . هر آنچه به تصور در آيد، به خلاف او است .» (41)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که به آفريدگانش بر خويش دلالت مي‏کند . . . از آفريدگان جدا است، ولى نه آن که از آن‏ها به مسافتى دور باشد . . . جدايي‏اش از چيزها با غلبه و قدرت است و جدايى چيزها از او با خضوع و بازگشت‏به سوى او است .» (42)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که وهم‏ها را از اين که جز بر وجود او دست‏يابند، ناتوان ساخته است و خردها را از تصور ذاتش - که بي‏شبيه است - باز داشته است . در ذات او تفاوتى نيست و با عدد، هر چند کامل باشد، به شمارش و تجزيه درنمي‏آيد . از چيزها جدا است ولى نه آن‏که دور باشد .» (43)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى واحد احد صمد يگانه را است که از چيزى وجود نيافته است و آفريدگانش را از چيزى نيافريده است . به وسيله قدرتش از چيزها جدا است و چيزها از او جدايند . چيزها را هنگام آفرينش محدود ساخت تا ناهمساني‏شان با خويش و ناهمسانى خويش را با آن‏ها آشکار کند .» (44)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

ستايش خداى را است که از چيزى وجود نيافته است و موجودات را از چيزى نيافريده است . . . در صفات، از آنچه آفريده است جدا است‏» . (45)

مفهوم حديث‏بالا آن است که خداوند متعال با تمامى مخلوقات جدايي و بينونت دارد و روشن است که بينونت ميان خالق و مخلوق، ملازم با نفى سنخيت است . مراد از جدايى در صفات، اين نيست که ميان خالق و مخلوق تنها در صفات مباينت‏برقرار است و در ذات مباينت موجود نيست; زيرا صفت در اين حديث‏به معناى «توصيف شدن‏» است; يعنى خداوند در وصف شدن با آنچه آفريده است، مباين است و از آن‏جا که صفات خداوند عين ذات اويند در حقيقت‏حديث‏شريف بر مباينت ذاتي نيز پا مي‏فشارد .

افزون بر اين، تعبير ياد شده به‏خوبى از بينونت ذاتى خالق و مخلوق پرده برمي‏دارد; زيرا فرض سنخيت در ذات، به معناى وصف‏کردن بارى تعالى به همانندى و همسانى با مخلوقات است، در حالى که روايت تمامى وصف‏ها را از ساحت ربوبى نفى مي‏کند . نتيجه آن‏که، حديث‏بر نفى سنخيت دلالت دارد .

در حديثى ديگر مي‏خوانيم که از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيدند: «پروردگارت را با چه شناختي؟» فرمود:

«با آن چه خود فرموده است .» پرسيدند: «خداوند چگونه خود را معرفى کرده است؟» فرمود:

«لا تشبهه صورة و لا يحس بالحواس و لا يقاس بالناس، قريب في بعده، بعيد فى قربه، فوق کل شيى و لا يقال: شيى فوقه، امام کل شيى و لا يقال: له امام، داخل فى الاشياء لا شيى فى شيى داخل، و خارج من الاشياء، لا شيى من شيى خارج، سبحان من هو هکذا و لا هکذا غيره و لکل شيى مبتدء .» (46)

پيام امام عليه السلام در اين روايت آن است که خداوند سبحان شبيه ندارد و به هيچ صورتى - حتى وهمى - همسان نيست و هيچ‏گونه شباهتى ميان او و موجودات و مخلوقات نيست و ميان او و آفريدگان بينونت کامل برقرار است .

گويايي اين تعبيرها در بينونت ميان خالق و مخلوق، آن‏ها را از توضيح بي‏نياز ساخته است . آنچه در اين جمله‏ها مورد تاکيد امام عليه السلام است، آن که ساحت قدس ربوبى از هرگونه شباهت و سنخيت قابل تصور و توهم، به دور است .

جمله‏هاي بعدى امام عليه السلام از لطافت‏بيش‏ترى برخوردارند به گونه‏اى که اگر سنخيت را پذيرفته باشيم، هرگز نمي‏توانيم آن‏ها را معنا کنيم . اين‏که امام مي‏فرمايد:

«قريب فى بعده و بعيد فى قربه‏» ، آشکار مي‏کند که سنخيت در ميان نيست; زيرا معنا ندارد چيزى که دور است نزديک هم باشد و چيزى که نزديک است دور هم باشد . امام على عليه السلام در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس، بعيد منها غير مباين، متکلم لا بروية مريد لا بهمة، صانع لا بجارحة .» (47)

از عبارت «قريب من الاشياء غير ملامس و بعيد منها غير مباين‏» دست کم به دو حقيقت مي‏توان رسيد: نخست آن‏که در خارج دو حقيقت هست و عينيتى در کار نيست . اين تعبيرها و تمامى رواياتى که بدين مضمون نقل شده‏اند، بر وجود دو حقيقت - که يکى قائم به خود و ديگرى نيازمند و قائم به غير است دلالت مي‏کنند .

دوم آن که سنخيتى ميان خالق و مخلوق نيست و هر گونه تشابهى که به ذهن آيد، منتفى است . از اين روايت است که امام مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس .»

دو چيز که به يکديگر نزديکند، ميانشان ملاصقتي است، ولى ذات پروردگار، با اين که به اشيا نزديک است و از رگ گردن به انسان نزديک‏تر است، هيچ گونه ملاصقتى با مخلوقات ندارد . اما از آن رو که قيام اشيا به او است، در حقيقت، او به اشيا از خود آن‏ها نيز نزديک‏تر است: قريب من الاشياء . ولى در همان حال، غير از آن‏ها است: غير ملامس . از اشيا دور است، اما نه به‏گونه بعد مکانى که خداوند در جايى و اشيا در جايى ديگر باشند . مباينت ‏به معناى جدايى مکانى نيست، بلکه بينونت‏حقيقى و ذاتى است .

امام عليه السلام در ادامه حديث‏شريف به دفع توهم شباهت ميان خالق و خلق در صفات مي‏پردازد . پروردگار، متکلم است، نه چونان که مخلوق، متکلم است و مي‏انديشد و سپس سخن مي‏گويد . خداوند داراى اراده است، ولى نه همچون آدمى که نيازمند به فراهم آمدن مقدماتى مانند تصور، تصديق، شوق و عزم باشد . خداوند خالق است، ولى نه آن‏سان که مخلوقات، به‏وسيله ابزار و ادات، چيزي مي‏آفرينند . (48)

وحدت شخصى وجود و توحيد خداى تعالى

مجموع رواياتى که در فصل شرطهاى توحيد و به ويژه در بحث نفى سنخيت گذشت و نيز احاديث فراوان ديگر، هماهنگ و همنوا، بر نفى سنخيت ميان خدا و خلق گواهى مي‏دهند . بر اين اساس، نادرستى نظريه برخى عرفا در عينيت‏خالق و خلق و اين که موجود حقيقي، منحصر در وجود لا شريک است و آنچه متکثر ديده مي‏شود، ظهورات و در حقيقت عين او است، آشکار مي‏گردد .

ابن عربى در فصوص الحکم مي‏گويد: «عارف کسى است که خدا را در همه چيز، بلکه عين همه چيز مي‏بيند .» (49)

همو در جايى ديگر مي‏نويسد: «منزه است کسى که اشيا را آشکار ساخته است و خود، عين آن‏ها است . (50)

و صدرالدين شيرازي(ره) مي‏گويد:

«اين چنين پروردگارم مرا با برهان آسمانى به صراط مستقيم راه نمود که وجود و موجود و آنچه هست منحصر در يک حقيقت است و . . . در دار حقيقت موجودى جز خداوند نيست . آنچه در عالم وجود، غير واجب معبود، به نظر مي‏آيد، تنها عبارت از ظهور ذات و تجلى صفات او است که در حقيقت، آن هم عين ذات او است; چنان‏که در لسان عرفابر اين حقيقت تصريح شده است .» (51)

سيد جعفر سيدان

پي‏نوشت‏ها

1) شيخ صدوق، التوحيد، ص 28، ح 24 .

2) بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، ج 3، ص 13، ح 31 .

3) التوحيد، ص 21 ح 12 .

4) بحارالانوار، ج 3، ص 14، ح 39 .

5) التوحيد، ص 30، ح 32 . در احاديث ديگر شروط لازم - مانند ولايت - يادآورى شده است .

6) التوحيد، ص 28، ح 29 .

7) نهج البلاغه، خطبه 106 .

8) همان، خطبه 162 .

9) التوحيد، ص 83، ح 3 .

10) نهج البلاغه: خطبه 180 .

11) همان: خطبه 148 .

12) التوحيد: ص 70 ح 26 .

13) ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج 5، ص 270 .

14) همان، ص 370 .

15) کليني، اصول کافي، ج 1، ص .

16) تقسيم خارجى مانند تقسيم انسان به بدن و روح . تقسيم عقلى مانند تقسيم انسان به حيوان و ناطق . و تقسيم وهمى مانند تقسيم انسان به دو نصف .

17) نهج البلاغه، خطبه 81 .

18) همان، خطبه 179 .

19) همان، خطبه 65 .

20) شرح گلشن راز، ص 268 .

21) شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص 39 .

22) ثقة الاسلام کليني، الکافي، ج 8، ص 386 .

23) مشرکان غير از خداى تعالى خدايانى براى خود گرفتند تا موجب عزتشان باشند، چنين نيست! بزودى آن خدايان، پرستش آنان را انکار کرده و دشمن آنان خواهند شد .(مريم، آيه 81 و 82).

24) تفسير قمي، ج 2، ص 55 .

25) نهج البلاغه، خطبه 1 .

26) التوحيد، ص 83، ح 2 .

27) نهج البلاغة: خطبه 106 .

28) براى نمونه بنگريد به خطبه 1 و 87 و 108 .

29) نهج البلاغه، نامه 31 .

30) التوحيد، ص 32، ح 1 .

31) نهج البلاغه، خطبه 181 .

32) التوحيد، ص 83 .

33) نهج البلاغه، خطبه 152 .

34) ر . ک: ملکى ميانجي، محمدباقر، توحيد الاماميه، فصل ششم و هفتم .

35) نهج البلاغة، خطبه 145 .

36) نهج البلاغه، خطبه 1 . قريب به اين مضمون در کلام امام رضا عليه السلام نيز آمده است‏بنگريد به: التوحيد، ص 34، ح 2 .

37) الاحتجاج، ج 1، ص 298 .

38) التوحيد، ص 42، ح 3 .

39) التوحيد، ص 52، ح 13; ر . ک: نهج البلاغه، خطبه 87 .

40) نهج البلاغه، حکمت 470 .

41) الاحتجاج، ج 1، ص 299 .

42) نهج البلاغه، خطبه 152 .

43) التوحيد، ص 73، ح 27 .

44) همان، ص 41، ح 3 .

45) التوحيد، ص 69، ح 26 .

46) التوحيد، ص 285، ح 2 .

47) نهج البلاغة، خطبه 179 .

48) درباره بحث‏سنخيت‏به کتاب تنبيهات حول المبدء و المعاد، ص 53- 95 مراجعه شود .

49) شرح فصوص الحکم، قيصري، ص 436 .

50) الفتوحات المکية، ج 2، ص 604 .

51) الاسفار الاربعة، ج 2، ص 292 .


 

نوشته شده توسط شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


من یه ایرانیم............
من یه ایرانیم...............

                                              

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد . 
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
منبع: سینا اچ39

...


 

نوشته شده توسط شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 8:5 موضوع | لینک ثابت


امروز ميرود و فردا مى‏آيد

امروز ميرود و فردا مى‏آيد

از خطبه‏هاى امام ستايش خداوندى را سزاست كه ستودنش كليد ياد او

و موجب فراوانى نعمتش و دليل عنايات و بزرگى اوست .
اى بندگان خدا ،

 دنيا بر شما همانسان ميگذرد كه بر پيشينيانتان گذشت

و آنچه از دنيا گذشت ديگر باز نمى‏گردد و بهره‏هايش پايدار

و هميشگى نيست آغاز و فرجام كارش همانند است ، كارهايش بشتاب مى‏گذرند

و برهم پيشى ميگيرند و نشانه‏هايش آشكارند ، گويا هم اكنون بسوى رستاخيزتان ميكشانند چون شترانى كه ساربانهايشان به پيش ميرانند ،

 پس هر كس از خويش بيخبر ماند و بدنيا روى آورد در تاريكيها فروماند

 و بخطرهاى ناگوار فرو افتاد و اهريمنانش بسركشى وا داشتند و بدكاريهايش را بچشمش زيبا نمودند ، پس بهشت ، جايگاه پيشتازان ايمان است و دوزخ فرجام زياده روان است .
اى بندگان خدا ،

 بدانيد كه پرهيزگارى دژ استوار پيروزى و بد كارى قلعه مستحكم خوارى و پستى است ، قلعه‏اى كه ساكنانش را از خطر بازنميدارد و پناهندگانش را نگهبانى نمى‏كند ،

بدانيد كه با تقوى ميتوان نيشهاى زهرآگين خطر را قطع كرد

و با يقين و ايمان مى‏توان بسرانجامى نيكو نائل شد .
بندگان خدا ،

خدا را ،

 خدا را ،

پروا گيريد درباره گراميترين و محبوبترين كسانتان ( خودتان ) كه خداوند راه حق را بر شما آشكار ساخته و راههاى هدايت را روشن فرموده ،

 در برابر شئامت راهى كه ببدبختى ميرسد و راهى كه نيكبختى هميشگى را در پى دارد پس از اين روزهاى گذران براى روزهاى ابدى توشه برگيريد كه وسيله توشه اندوزى را بشما آموخته

 و شما را به كوچ كردن فرمان داده‏اند و شما را بشتاب ، پيش ميرانند و اكنون بسوارانى ماننديد كه ايستاده‏ايد و نمى‏دانيد كه بسوى كدامين مقصد بايد براه افتيد . آگاه باشيد ، آنكس كه براى آخرت پديد آمده او را بدنيا چكار ؟
و آنكس كه سرمايه اندك دنيائيش را مى‏گيرند و حساب و پى‏آمد دارائيش برايش باقى ميماند با مال دنيا چكار دارد ؟
اى بندگان خدا ،

نبايد خيرهائى را كه خداوند به بندگانش وعده فرموده كنار گذاشت و نبايستى به آنچه خداوند از آن بازتان داشته دل بست ، بندگان خدا از روزى كه از كردار شما پرس و جو مى‏كنند و سراسيمگى‏ها پديد مى‏آيد و كودكان از هراس پير ميشوند بترسيد .
بدانيد اى بندگان خدا ،

 كه مراقبانى از وجودتان و ديده‏ورانى از اندامهايتان بر شما گماشته‏اند و آمارگرانى راستين كردار شما و حتى تعداد نفسهايتان را حساب و نگهدارى ميكنند چنانكه شبهاى تاريك و دلهاى بسته نمى‏توانند كردارتان را از ديدگاه آنها پنهان دارند و فرداى قيامت به امروز دنياى شما نزديك است .
امروز با آنچه در آنست ميرود و فردا با پى‏آمدهايش فرا ميرسد و هر كدام شما از روى زمين بخانه تنهايى و گودال گور سرازير ميشود شگفتا از آن خانه تنهايى و منزل ترسناك و گودال هراس و غربت ، اكنون چنان مى‏بينيم كه فرياد وحشتزاى قيامت بشما ميرسد و وحشت قيامت فراتان ميگيرد و براى داورى كردارتان به دادگاه رستاخيز كشانده ميشويد ، جائى كه نتوانيد دروغ بگوئيد و بباطل گرائيد و بهانه جوئى كنيد ، در آنجا حقايق بر شما آشكار ميشود و كارهايتان بشما باز ميگردد .
پس از گذشته‏ها پند گيريد و از دگرگونيهاى روزگار عبرت آموزيد و از بيم رسانى پيامبران براى اصلاح كارتان سود ببريد


 

نوشته شده توسط شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت


مفهوم حکومت

مفهوم حکومت:

 

نوع رفتار حکومتی و مدیریتی

به شدت متاثر از نوع درک از مفهوم حکومت است

و هرگونه که حکومت فهمیده شود به تناسب آن فهم و دریافت رفتار حکومتی شکل میگیرد.تاریخ بشر نشان دهنده حکومت سلطه گرانه بوده است.

عده ای حکومت  را تسلط بر جان  و مال مردم میدانسته اندو چون حکومت شوندگان هم این سلطه گرایی را طبیعی میدانسته اند به آن تن میداده اند.

و بسیاری از حاکمان،حکومت را خود رایی میدانسته بنابراین حکومت را حق خود میدانسته اند بنابراین اجازۀ اظهار نظرکردن را به دیگران نمیدادند.

اما حکومت از نظر امام علی(ع)مشارکت و هدایت و محبت وخدمت است.

مولا امیرالمومنین در نامه ای به"اشعث بن قیس"استاندار آذربایجان نحوۀ حکومت درست و انسانی را ذکر میکند:

"همانا کاری که به عهده توست،طعمه ای برایت نیست بلکه امانتی است بر گردنت آن که تو را بدان گمارده،نگهبانی امانت را به عهده ات گذارده،و تو پاسخگوی آنی نسبت به آن که فردا در دست توست.این حق برای توست که در میان مردمان به استبداد و خودرائی عمل نمائی و به کاری دشوار جز با دستاویز محکم درآئی.در دست تو مالی از مالهای خدای عزوجل است،و تو ان را خزانه داری تا ان را به من بسپهری.امیدوارم برای تو بدترین والیان نباشم!والسلام"

 

حضرت علی(ع)در این سخن مفهوم کهن حکومت را رد کرده گفته است که حکومت امانتی است بر گردن زمامداران وباید پاسخگوباشند که آن همان مسئولیت است همچنین اموال وامکانات در اصل از آن خداست که به صورت امانت وازباب نیابت در اختیار همۀ مردمان نهاده تا در رفاه درست استفاده کنند.ومنظور از خزانه دار این است که براساس نیابت الهی نگهبان آنچه متعلق به مردمان است باشند.

«ان السلطان لامین الله فی الارض و مقیم العدل فی البلاد و العباد و وزعته فی الارض:همانا  زمامدار امین خدا در زمین وبرپادارندۀ عدالت در سرزمینها و در میان بندگان،وعامل جلوگیری از تجاوز و تعدی است»


 

نوشته شده توسط شاگردان آیت ا... دکتر آل بویه در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 7:16 موضوع | لینک ثابت


قسمت سوم

 قسمت سوم

عَلِمَ فَسَتَرَ،

وَ بَطَنَ فَخَبَرَ،

وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ،

وَعُصیَ فَغَفَرَ،

وَ عُبِدَ فَشَکَرَ،

وَ حَکَمَ فَعَدَلَ،

وَ تَکَرَّمَ

وَ تَفَضَّلَ،

لَم یَزَل

وَ لَم یَزولَ،

وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ،

 

 

 آگاهی یافت و پوشیده داشت.

و از نهان امور مطّلع گردید

و بدان آگاه است

و اقتدار

و چیرگی دارد.

نافرمانی گشت

 و آمرزید،