|
تاریخ تنگستان و معارف اسلامی و تاریخ رادمردانی که تاریخ آفریدند و جاودانه شدند
|
شیعیان َصادق آل محمد را بر تمامی
ولایت دوستان تسلیت عرض می گویم
امام جعفرصادق(ع)
نام (جعفر)
وکنیه اش (ابوعبدالله)
ولقبش( صادق)است اوپسربزرگ امام باقر(ع)و
مادرش(ام فروه) نام داشت درسال83هجری درمدینه به دنیاآمد
ودرسن65سالگی درسال 148هجری درزمان خلافت منصورعباسی دیده ازجهان فروبست
ودرقبرستان بقیع
درجوارمرقدپدربزرگوارش به خاک سپرده شد0
عظمت علمی امام موردقبول علمای سنی وشیعه می باشد
ابوحنیفه پیشوای فرقه حنفی گفته است:من دانشمندترازجعقربن محمد ندیده ام
جاحظ گفته است جعفربن محمدکسی است که علم ودانش اوجهان راپرکرده است
امرعلی محقق عرب درخصوص آن حضرت گفته است اوپژوهشگری فعال ومتفکری بزرگ بود
ونخستین کسی بودکه مدارس فلسفی اصلی رادراسلام تاسیس کردحسن بصری،
موسسه مکتب فلسفی بصره،واصل بن عطاءموسس مذهب معتزله ازشاگردان
امام بودند
شاگردان:هشام بن حکم- محمدبن مسلم- ایان بن تغلب- هشام بن سالم-موسی طاق-
مفضل بن عمر-جابربن حیان
تعدادشاگردانش رابالغ برچهارده هزارنفرنوشته اند
پس ازانتقال خلافت ازامویان به عباسیان ابوسلمه خلال که درسقوط امویان نقش داشت نامه ای به امام
نوشت وازاوخواست خلافت رابه اویایکی ازفرزندان حضرت
علی(ع)بازگرداندامام ازپذیزش خلافت خوداری کردامام جعفرصادق(ع)درپاسخ به نامه اوسلمه نوشت نه
توازیاران منی ونه زمانه ،زمانه من است وحتی نوشته اند امام
نامه راسوزاند0
امام فرمودسه دسته اندکه دلسوزی برایشان واجب است:
1- توانگری که نادارگردد
2- عزیزطایفه ای که خوارشود
3- دانشمندی که نادانان
اورابه بازی گیرند
| مرداد تا شهريور |
|
اگر تاريخ طولاني ميهن را مرور کنيم مي بينيم که زمان وقوع بيشتر رويدادهاي شوم، ماه ميلادي اوت (دهم مرداد تا نهم شهريور) بوده است که سياه ترين آنها تصرف ايران به دست اسکندر در اوت 330 پيش از ميلاد، امضاي قرارداد تقسيم ايران ميان انگلستان و روسيه در 31 اوت 1907، امضاي قرار داد وثوق الدوله با انگلستان معروف به قولنامه فروش ايران در 9 اوت 1919، ورود نيروهاي خارجي به ايران در 25 اوت 1941 و سپس اشغال نظامي آن به مدت چهار سال و بالاخره براندازي حکومت منتخب مردم در 19 اوت 1953 (28 مرداد 1332، روزي چون امروز). براندازي 28 مرداد ضربه بزرگي به دمکراسي در تاريخ 26 قرني آن نيز به حساب آمده است. و اين عوامل از طريق پخش قسمتي از پول نقدي را که دريافت کرده بودند ميان اوباش تهران و گروهي از چاقوکشان و باج خورهاي محله بدنام (شهرنو)، آنان را به خيابان ها بياورند. عده اي از افسران هم که بسياري شان از پيش در ساختمان سفارت آمريکا پناهنده شده بودند به آنان پيوستند و بر ضد حکومت دکتر مصدق به تظاهرات پرداختند و دست به تخريب زدند و ساختمان چند روزنامه هوادار نخست وزير را آتش زدند. |
میتوانم کسی باشم که آسمانش پرستاره است ، رنگ عشق را ندیده ، ولی عاشق است!
میتوانم شمعی باشم که عاشق هزار پروانه است ، سوختن پروانه را باور ندارد و مثل خورشید گرم گرم است!
میتوانم سرابی باشم برای دلها ، زخمی باشم برای دردها ، سنگی باشم برای شکستنها!
میتوانم بشکنم دلها را، به بازی بگیرم قلبها را ، و بسوزانم نامه ها را!
میتوانم دو رنگ باشم یک قلب رنگارنگ داشته باشم ، میتوانم در آغوشها بخوابم و آرام باشم!
در مرامم نیست اینگونه باشم ، دلی سیاه و قلبی پر ازدحام داشته باشم !
آسمانی بی ستاره دارم ، قلبی آواره دارم ، نه شمع هستم و نه خورشید ، من یک دل مهتابی دارم!
من که دلم پر از درد است پس چگونه مرحمی برای دردهایم باشم؟
من که خود یک دلشکسته ام ، در غم عشق نشسته ام پس چگونه باید آرام باشم!
نمیتوانم بنویسم قصه رفتنها ، غرق شدن در سراب دلها را !
مینویسم که اسیر دلهای بی وفا بودم ، هنوز قصه تمام نشده ، من نیز قربانی یک عشق دروغین بودم!
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند...
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه
ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... | ||
ايشان بعد از سخنراني از مسجد خارج و داخل جايي شدند و من هم همراهشان داخل شدم. ايشان به من فرمودند: اي رميله، ديدم به خودت ميپيچيدي؟ عرض كردم: بلي و جريان بيماريام را برايشان تعريف كردم وگفتم كه چرا در نماز حاضر شدم.
ايشان فرمودند: اي رميله، هيچ مؤمني بيمار نميشود مگر اينكه ما هم به خاطر بيماري او بيمار ميشويم و غمگين نميشود مگر آنكه ما هم در غم او غمگين ميشويم و هيچ دعايي نميكند مگر آنكه به دعاي او آمين ميگوييم و سكوت نميكند مگر آنكه ما برايش دعا ميكنيم ... اي رميله، هيچ مؤمني در شرق و غرب زمين از ما غايب نيست.»[1]
امام زمان ما، حضرت مهدي عليهالسلام در نامهاي به شيخ مفيد ميفرمايند: «ما همهي آنچه بر شما ميگذرد ميدانيم و هيچيك از خبرهاي شما بر ما پوشيده نيست ... ما نسبت به رعايت حال شما كوتاهي نميكنيم و ياد شما را از خاطر نميبريم.»[2]
امام ما با اينكه در غيبت هستند، هرچه در هر كجاي عالم ميگذرد ميدانند و به مؤمنان نيز توجه خاصي دارند. وقتي چنين توجهي از سوي امام زمان عليهالسلام به مؤمنان وجود دارد، چه بهتر از اينكه انسان به جاي هرچيز براي تعجيل در فرج خود آن حضرت دعا كند و برآورده شدن حاجتهاي خودش را به ايشان واگذار كند؟ امام عليهالسلام آن قدر كريم است كه اگر ايشان را ياد كنيم، ما را فراموش نميكند.
كسي كه در زيارت روز جمعهاش مي خوانيم: «سلام بر چشم خدا در ميان آفريدگانش»[3]، قطعاً بر اوضاع و احوال همهي بندگان خدا آگاه است و در همهجا حضور دارد.
تجلى على (ع) در نهج البلاغه
آيت اللَّه حسين نورى
موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مىخواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئلهاى را عرض مىكنم تا موضوع بحث روشنتر شود. مىدانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوههاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.
روح عرفانى و تمثيل گرايى ملاى رومى در كتاب مثنوى كاملا نمودار است. روح بزم آرائى نظامى در خمسهاش كاملا مشخّص است.
البته تفاوت كتاب شاعران و نويسندگان مختلف با نهج البلاغه از زمين تا آسمان است. براى اين كه مولوى يا سعدى يا فردوسى يا نظامى و امثال اينها كسانى بودهاند كه بيشتر سخنانشان به تناسب زمان حياتشان بوده و فراتر از آن نمىرفته است اما نهج البلاغه اين چنين نيست و به دوره خاصّى محدود نمىشود، بلكه هر روز بر تجلى نهج البلاغه كه تجلى گاه حضرت على (ع) است، افزونتر مىشود.
شد مبدل آب اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
نكته ديگر آنكه غالب سخنوران و شاعران يك بعدى سخن گفتهاند:
درخشش فردوسى در رزم، نظامى در بزم، مولوى در تمثيل و عرفان و روح كار سعدى در نصيحت است، و با صرفنظر از اين بعد، در ابعاد ديگر عاجزند و سست.
امّا عجيب است كه در كلمات حضرت على (ع) در هر بعدى، در توحيد و مباحث الهى، مباحث فلسفى، جنگ و جهاد، فرماندهى، زمامدارى، زهد و عبادت، و هر موضوعى كه على (ع) سخن بگويد، سخن او در نهايت كمال است. آرى كتاب نهج البلاغه همچون شخصيت على (ع) چند بعدى است.
پس اولين نكتهاى كه در اين بحث بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه بدانيم نهج البلاغه داراى چندين بعد و هر بعد هم بينهايت كامل و در حد اعلاى كمال است.
1- فصاحت و بلاغت على (ع) در نهج البلاغه
اولين ديدگاهى كه بايد از آن به نهج البلاغه نگريست به عقيده بنده فصاحت و بلاغت على ابن ابى طالب (ع) است. چون در تمام كلمات و سطور و صفحات اين كتاب، فصاحت و بلاغت، شيوائى الفاظ و حلاوت و جذابيتى مىبينيم كه بعد از كلام خدا و پيغمبر خدا هيچ كلامى را پيدا نمىكنيم كه اين اندازه جذاب و با حلاوت، و در عين حال لطيف باشد. روى همين جهت، اولين فصل بحث بايستى فصل فصاحت و بلاغت باشد.
براى نمونه شاهدى از يكى از شارحان نهج البلاغه به نام ابن ابى الحديد كه خود از علماى اهل تسنن است و شرحى در 20 جلد نوشته و عمرى را با اين كتاب سر و كار داشته، و به گفته خودش 50 سال در نهج البلاغه كار كرده، بياوريم.
ابن ابى الحديد در جلد 11 شرح نهج البلاغه در شرح خطبه 212 مىگويد: حضرت على (ع) بعد از اين كه آيات: أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ سوره 102 قرآن را تلاوت فرمود، خطبه بسيار غرايى در زمينه عبرت آموزى بيان فرمود.
و اضافه مىكند: كسى كه مىخواهد به وعظ و نصيحت و بيم دادن و هراسان ساختن، به قصد بيدارى و تنبيه بپردازد، كسى كه مىخواهد دلهاى سنگين را به لرزه در بياورد و چهره واقعى دنيا را نشان بدهد، مىبايد كه در اين خطبه دقت كند و به پيروى از چنين خطبه فصيح و شيوايى سخن بگويد. هر كس كه در اين فصل از نهج البلاغه دقت كند، در مىيابد و مىپذيرد كه معاويه، درست مىگويد كه: «كسى جز على راه فصاحت را براى قريش ايجاد و هموار نكرد. اگر تمام فصحاى عرب در يك مجلس فراهم آيند و اين خطبه، خوانده شود، جاى آن دارد كه همگى به سجده بيفتند».
باز ابن ابى الحديد مىگويد: و اين همان است كه بر گروهى از شعرا به هنگام شنيدن اشعار على ابن رقا، يكى از شعراى معروف، گذشت، هنگامى كه اشعار على ابن رقا را بر عدهاى از ادبا خواندند تمام شعرا به سجده در افتادند. از آنها پرسيده شد كه: چرا سجده كرديد گفتند: چنانكه در قرآن مواردى هست كه وقتى افرادى قرآن را مىخوانند يا كلمات قرآن را مىشنوند، به سجده مىافتند، در نهج البلاغه و اشعار شعرا هم جاهايى هست كه وقتى افراد فصيح، فصاحت شناس، بلاغت شناس، به آنجا مىرسند، بايد به سجده بيفتند.»، بعد اضافه ميكند كه: «من در شگفتى و اعجاب فراوان فرو مىروم از اين كه مردى وقتى در كشاكش نبرد، خطابههايى ايراد مىكند كه كلماتش متناسب با طبيعت شيران و پلنگان است، در عين حال، هنگامى كه لب به موعظه و اندرز مىگشايد، كلماتش نمايانگر طبيعتى چون طبيعت زهاد است. راستى شگفت آور است كه على ابن ابى طالب (ع) گاهى به صورت قهرمانان بزرگ تاريخ درمىآيد، گاهى در جلوه سقراط، فيلسوف يونانى و گاهى با صفات مسيح بن مريم جلوه مىكند». و بالاخره مىگويد: «به تمام مقدسات عالم سوگند ياد ميكنم كه من 5 سال است كه مرتب اين خطبه را خواندهام و تا كنون بيش از هزار مرتبه اين خطبه را خواندهام و در تمام اين سالهاى طولانى و در هر بار خواندن، اثر تازهاى از تاثر و خوف در روح و لرزه جديدى در قلب و اعضايم ايجاد كرده است. هر بار و هر زمان كه در مضمون اين خطبه دقت كردهام، حالات و اوضاع دستهاى از نزديكان و بستگان خودم را مجسم ديدهام.
مورد ديگر: ابن ابى الحديد در شرح خطبه 108 مىگويد: افراد دقيق و باريك بين بايد به جلال و عظمت كلمات اين خطبه كه رعب و مهابتى خاص در دل انسان ايجاد ميكند، به دقت بنگرند تا تاثير كلام شيوا و بليغ را احساس كنند. و براستى پسر ابو طالب چقدر خدا را يارى كرد و به اسلام خدمت نمود گاهى با دست و شمشيرش، گاهى با زبان و منطقش و گاهى با قلب و فكرش و اگر از جهاد و جنگ سخن به ميان آيد على ابن ابى طالب سيد المجاهدين و المحاربين است. اگر از وعظ و تذكير سخن بگويم او ابلغ الواعظين و المذكرين است، اگر از خطبه و تفسير سخن به ميان بيايد او رئيس الفقها و المفسرين است و اگر از توحيد سخن بگوييم، او امام اهل عدل و موحدين است.
ليس على اللَّه بمستنكر
ان يجمع العالم فى واحد
آرى از خداوند شگفت نيست كه جهانى را در وجود يك فرد، اين چنين جمع كند.
2- ديدگاههاى فلسفى على (ع) در نهج البلاغه
دومين جهت بررسى در نهج البلاغه، بعد تعقلى و فلسفى است. آنجا كه سخن على (ع) در نهج البلاغه اوج مىگيرد، عرصه خداشناسى است. امام (ع) گاهى در باره موجودى مثل: مورچه، خفاش، ملخ و طاوس و يا موجودات خاصى سخن بميان مىآورد، اما گاهى كه اوج مىگيرد، در باره اين كه خدا اول است، آخر است، ظاهر است، باطن است، مطلق است، بسيط است، بىنهايت است، كلام را به كمال مىرساند.
ابن ابى الحديد مىگويد: «قبل از اسلام، عربها اگر سخن مىگفتند در باره شراب، شتر، جنگ و اين چيزها بود. براى آنان ملائكه و آسمان، خدا و الهيات، بحثهاى تعقلى و فلسفى، اصلا مطرح نبود. على (ع) اولين كسى است كه در حكمت الهى در بحثهاى فلسفى، اوج سخن را تا به اين حد رسانده است». و اين يكى از فصلهاى بسيار بسيار مهم در نهج البلاغه است. ببينيد، براى نمونه در خطبه 28 مىفرمايد: «سبق الاوقات كونه...» اين تنها چند جمله است و همين چند جمله را شارحان نهج البلاغه هر يك بنحوى تفسير كردهاند. ابن ميثم بحرانى، طورى معنا كرده، ملا صدرا را طور ديگرى بيان كرده، ابن ابى الحديد نوعى بيان و تفسير كرده، خويى طورى بيان كرده، محمد جواد مغنيه طور ديگر. اين چند جمله به اندازهاى در بحث خداشناسى و حكمت الهى كامل و جالب است كه اين همه آراء گوناگون را در خود جمع كرده است و اين، نمونهاى از كلمات امام (ع) است.
3- حكومت على (ع) در نهج البلاغه
يكى از فصلهاى مهم نهج البلاغه حكومت مىباشد. در اين كتاب على (ع) خطوط كلى حكومت اسلامى را به وضوح ترسيم مىنمايد. توجه باين موضوع در زمان
حاضر كه انقلابى به وضوح پيوسته و مردم قهرمان ايران قيام كردند، نهضت كردند، انقلابى بوجود آوردند تا حكومتى بوجود بياورند كه آن حكومت، انعكاسى از حكومت حضرت على (ع) باشد، بسيار مهم است و بر ما لازم است كه برنامه حكومتى حضرت على (ع) را از نهج البلاغه بدست بياوريم و مطالعه كنيم. در اينجا براى نمونه، نكاتى را يادآور مىشويم: اولا على (ع) علاقه شديد و تلاش پيگيرى براى تاسيس و استقرار حكومت اسلامى داشت. جنگ جمل، صفين و نهروان، درهم كوبيدن ناكثين، قاسطين و مارقين، همه براى اين بود كه على (ع) مىخواست موانعى را كه بر سر راه تاسيس اين حكومت بود، از بين بردارد. در اين باره در نامه 62 مىفرمايد: «قسم به خدا اگر در راه تاسيس حكومت اسلامى، من تنها باشم و تمام دشمنان من، صحنه زمين را پر كنند، من نمىترسم و احساس وحشت و هراس نمىكنم. اين تلاش پيگير من، اين جنگ و درگيرى و كشاكش و نبرد با قاسطين، فاسقين و ناكثين، براى اين است كه مىترسم كه امر به دست نادانان و بدكاران بيفتد». آنها چه كار مىكنند «مال خداوند را مالى كه خداوند براى رفاه همه مردم قرار داده است آن را به دست بگردانند، براى خودشان سرمايه قرار بدهند و بندگان خود را به زنجير استكبار و استثمار بكشند و با صالحين و افراد شايسته به ستيز و مخالفت برخيزند و مارقين براى خود حزب و گروه درست كنند. اما براى پيشگيرى از اين جريان من تا آنجا حاضرم كه تنها در برابر تمام دشمنان اگر چه صفحه روزگار را هم پر كنند بايستم و بجنگم.» بنا بر اين هدف على (ع) در اين جنگها و جهادها تاسيس حكومت اسلامى بود و امروز هم بايد حكومت ما انعكاسى از آن باشد.
شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین
خون دل با كاروان كربلا دارد حسین
از حریم كعبه و جدش به اشكى شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است
ورنه این بى حرمتى ها كى روا دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند
عزّت و آزادگى بین تا كجا دارد حسین
دشمنش هم آب مى بندد به روى شاه دین
داورى بین با چه قوم بى حیا دارد حسین
دشمنانش بى امان و دوستانش بى وفا
با كدامین سركند مشكل دوتا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایى كه كفن از بوریا دارد حسین
اشك خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
كاندرین گوشه عزاى بى ریا دارد
در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :
((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:
«علي مع الحق و الحق مع علي»
با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»
سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.
«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»
آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه، دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.
إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال
إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله
همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.
اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس، اهل آن برايت آشكار مي گردد.
كلام علي (ع) يعني :
اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.
وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!
و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!
نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند، عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.
روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!
علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.
اما منطق آن اقليت اين بود كه :
آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.
سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مي كرد،نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.
از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.